تبليغاتX
حصار سکوت Clicky Web Analytics Clicky
یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!!

 

واقعا این روزا وقت کم میارم.اون شب که این پست کوتاه رو زدم با خودم گفتم فردا پس فردا می شینم کاملش می کنم.اما دریغ از یه فرصت اندک.یا مهمون داشتم یا سرم به کار بچه گرم بود.واگر کمی هم وقت آزاد پیدا میکردم می خوابیدم که کمبود خوابم جبران بشه!

روزی که رفتم بیمارستان برای زایمان خیلی استرس داشتم.دلم میخواست با یکی حرف بزنم.با همسرم رفتیم.صبح زود...اما نمی دونم چرا نمی شد هیچی بگم.اونم مثلا می خواست وانمود کنه که جای هیچ نگرانی نیست و همه چی روبراهه سعی میکرد بگه و بخنده و از قیافه بچه و دردسرهاش و ...حرف میزد.اما می شد فهمید که تو دل اونم چه غوغاییه.وقتی بستری شدم و پرستار سرم بهم وصل کرد و کارهای اولیه رو برای رفتن به اتاق عمل انجام داد به  همسرم گفت شما می تونی بری.یهو دلم لرزید.احساس تنهایی و ترس می کردم.گفتم میشه باهاش خداحافظی کنم؟گفت البته.و تنهامون گذاشت.بغض کرده بودم و فقط بهش گفتم اگه بچه سالم موند و من نبودم قول بده ازش خوب مراقبت کنی.اونم خندید و گفت خودتو برام لوس نکن.هر دوتونو سالم می خوام.اگه نه فقط تو.بهش گفتم اصلا شوخی نمیکنم.ولی بعدش بین بغضم خندیدم و گفتم در ضمن اگه خواستی زن بگیری یادت باشه یه مادر خوب برای پسرم باشه.در غیر این صورت دعا میکنم از زنت خیر نبینی.ولی خنده و بغضم تبدیل به گریه شد.دستامو گرفت تو دستش و گفت نگران هیچی نباش.من مطمئنم تا یه ساعت دیگه سه تاییمون کنار هم خواهیم بود.پرستار اومد و گفت بسه دیگه وداعتون تموم نشد؟!وقتی رفتم اتاق عمل دوست صمیمی ام که تکنیسین اتاق عمل بود اومد کنارم و منو به حرف گرفت و نذاشت به چیزی فکر کنم.ولی من همینطور داشتم دعا میکردم. بهم گفت بهترین جراح بیمارستان عملت میکنه.کارش حرف نداره.نگران هیچی نباش....ولی نگران بودم... خیلی زیاد...

دوستم میگفت کمتر از یه ربع جراحی طول کشید و تا من به هوش بیام یه ساعتی شد.تو این فاصله خبر سلامتی من و بچه رو به بابک داده بود...وقتی به هوش اومدم ازش پرسیدم بچه ام سالمه؟گفت آره...دیگه چیزی نگفتم.گفت نمی خوای بدونی پسره یا دختره؟گفتم مگه پسر نیست؟! گفت چرا پسره.

وقتی آوردنم تو بخش بابک اومد و گفت شاهکار کردی خانم خانما!!! باور کنید راست میگفت!

وقتی پسرمو آوردن و گذاشتن کنارم حس کردم که چقدر دوستش دارم.بیشتر از هر کسی تو دنیا...چقدر معصوم و دوست داشتنی بود.ولی اینقدر درد داشتم که نشد بغلش کنم...فرداش با کلی ذوق و شوق اومدیم خونه.یه روز که خونه بودیم احساس کردم کمی زرد شده.اما خیلی جدی نگرفتیم.فردای عید فطر بود که پسرمو بردیم بیمارستان تا گواهی تولد براش بگیریم.که پزشک اونجا تا دید گفت بذارید فعلا اینجا باشه تا ببینیم درجه بیلی روبین خونش چنده؟حداقل یکی دوشبی باید بستری باشه.باورم نمی شد.پسر کوچولوی منو خیلی سریع لختش کردن و چشم بند به چشاش بستن و گذاشتنش تو دستگاه زیر نور فلور سنت.یه ساعتی گذشت که گفتن میزان بیلی روبین خونش 25 بوده و ممکنه نیاز به تزریق خون بشه بهتره ببریمش بیمارستان بوعلی که مجهزتره برای نوزدان.وقتی اینو بهم گفتن شروع کردم به گریه کردن.هرچی پرستارها دلداری می دادن و میگفتن چیزی نیست آروم نمیگرفتم.مادرم و بابک اومدن و خیلی سریع بچه و مادرم با آمبولانس و من و بابک هم با ماشین خودمون راهی بیمارستان بوعلی شدیم.خلاصه اش کنم اینکه یه هفته تمام تو این بیمارستان با بچه موندم.البته خداروشکر نیاز به تزریق خون نشد و خیلی سریع درجه اش اومد پایین.روزهای واقعا سختی بود.هر روز غروب که می شد وقت اذان با دل گرفته دعا میکردم برای همه بیماران و برای پسر کوچولوی نازم.تو اتاقی که به مادرها اختصاص داده بودند،مادران نوزادان دیگه هم بودن ...وقتی با اونها حرف میزدم و از بیماری بچه هاشون باخبر می شدم فهمیدم که باید خداروشکر کنم که بیماری پسرم خیلی جدی نیست.وقتی دیدم نوزاد بیست روزه باید برای دومین پاش عمل بشه تا عفونت و چرک که مادرزادی بود ازش خارج بشه،وقتی دیدم نوزادی مننژیت داشته و عفونت به مغزش آسیب رسونده.وقتی دیدم کودکی که سه بار تشنج کرده و به کما رفت و مادرش تو این مدتی که من بودم هر روز گریه میکرد و نذر و دعا....خدای من...فقط میگفتم این طفل معصومها چرا باید با این جسم نحیف و کوچکشون بیمار بشن؟!!!

بعد از هفت روز برگشتم خونه و بهم گفتن پسرم چون فاویسم بوده(حساسیت به باقلا و نفتالین و انواع حشره کشها و برخی داروها) کمی طول می کشه تا کاملا خوب بشه.اما متاسفانه بعد از دو روز که برای تست بریدمش بیمارستان تا خیالم از سلامتیش راحت بشه گفتن دوباره بالا رفته و به 16 درجه رسیده و باید باز هم بستری بشه.این بار تو بیمارستان امام.خیلی عذاب آور بود...ولی برای سلامتیش باز هم مجبور شدم به مدت 4 روز بمونم بیمارستان.چقدر این روزها و شبهای بیمارستان غم آلود و کسل کننده بود.در تمام این مدت از جاهای مختلف دستهای کوچک پسرم خون میگرفتن و هر بار منو از اتاق بیرون میکردن ولی صدای گریه هاشو که می شنیدم اشکهای من هم جاری میشد.

فعلا که تقریبا 6 روزه اومدیم خونه و هنوز رنگ پوستش  زرده اما دکتر گفت که رو به تقلیله و جای نگرانی نیست.گرچه من هنوز نگرانم...

حالا به زودی عکسشو میذارم.اما حالا که کمی بزرگتر شده می بینم شباهتی به من نداره.نه  اینکه چون به قشنگی خودم نیست اینو بگم!من که کلی قربون صدقه زیبایی و قد و بالاش میرم. قبل از به دنیا اومدنش به خاطر وضعیت خودم خواب راحت نداشتم.حالا هم از شب بیداریهاش نمیشه یه دل سیر بخوابم.وقتی هم که خوابه نگرانم که نکنه شیر بالا بیاره و خدای نکرده باعث خفگیش بشه.همش خواب و بیدارم.

سومین شب از این ۴ شبی که مجددا بیمارستان رفتم یکی از نوزادان نارس که ۷ ماه به دنیا اومده بود به خاطر ایست قلبی فوت شد.دردآور بودن دیدن اشکهای مادرش که تازه سه روز از سزارینش گذشته بود و غم پدرش که ساعت دو شب خودشو به بیمارستان رسونده بود و اشک می ریخت!

خب  ببخشید که این پستم طولانی شد و خیلی حرف زدم.آخه به این زودی از این فرصت ها گیرم نمیاد که هم بچه خواب باشه و هم من تو این مدت خواب بودنش وقتم آزاد باشه.سعی می کنم کم کم به وبلاگ همه دوستهای خوبم سر بزنم.

پ.ن1:انگار هنوز بعضی از دوستان نمی دونن که اسم پسرم رو ابالفضل گذاشتیم.این نذری بود که من برای سلامتیش کرده بودم.(نمی دونستم اینقدر خودشو تو دل باباش جا می کنه.گاهی حسودیم میشه!)

پ.ن2: شمارو به خدا هر وقت دعا میکنید، برای کودکان بیمار حتما دعا کنید.برای آرامش دل مادرانی که فرزند بیمار دارند و امیدی جز خدا ندارن.من هنوز نگران یکی از این مادران هستم که دکترها از علاج فرزندش قطع امید کرده بودن.

                                                                                                (یاسمین)

 

+ نوشته شده در   جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:7  توسط یاسمین | 

 

سلام به همه دوستهای نازنینم

امروز ظهر بعد از چند روز من و پسرم از بیمارستان و همه دلگیریهاش رها شدیم و اومدیم خونه.روزهای سخت و طاقت فرسایی بود.ولی هر چی بود گذشت.

فرصت اینکه مفصل حرف بزنم ندارم.گرچه کلی حرف برای گفتن دارم.میذارم سر فرصت بیام و بگم.

فعلا فقط بگم بی نهایت از محبتهاتون ممنون و سپاسگزارم.

پسرم فعلا خوابه...ولی از اونجاییکه تا چند روز نیاز به مراقبت بیشتر داره بگذارید کمی نگرانیم کمتر بشه از بابتش بر میگردم.

این پست رو بعدا کامل میکنم....

 

 

+ نوشته شده در   یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:8  توسط یاسمین | 
 
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش
تو چه ها که نمی اندیشی...
به خود خدا...
به خودت و خدا...
و به آن چه می خواهد خدا...
این هدیه سکوت است که تو می بینی
فقط خدا مانده و تو
و هزار معجزه در انتظار تجلی....
پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد
سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن
از صدای سکوت پند گیر........

نوشته هاي پيشين
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پيوندها
حرفهای یه پسر شر (مجید شر)
یه گوشه دنیا(علی اصغر)
روزگار تنهایی(هستی عزیزم)
فراتر از آسمان(خاله فرای عزیزم)
دل نوشته های مهدی و رها
تنهای تنهام(نازی نازم)
نیلوفر آسمونی
طعم حاشیه(احسان ولی زاده)
دایی جون دات کام(دایی احمد)
رهگذار عمر(دایی نویدم)
لاغر مردنی(پانته آ جون)
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلسی جون)
خاطرات یک راننده کامیون(ناصر عزیز)
آه پروانه های همیشه(ترانه جون)
روز نوشتهای یک متهم زندانی(مستانه عزیز)
دنیای بازیهای تصویری(محمد عزیز)
چیزی به فردا نمانده(آرزوی عزیزم)
کنج ذهن (سوری عزیزم)
ساحره(یاسمین جون)
اسفندگان نو(جواد عزیز)
خانم پاستیل(دختر نامرئی)
فریاد(پیام عزیز)
پله پله تا معبود(سکوت عزیزم)
اسب سفید بالدار(فریناز عزیز)
چهارچوب لحظه ها(سعید و ندای عزیز)
فیزیکسرا
سلام تنهایی(بهار)
مهرگان(نیکوی عزیز)
صبح بخیر(کتایون عزیز)
یکی جلوی روزهای زندگیمو بگیره(فاطمه عزیز)
عشاق(الهام عزیز)
جو گیر نشوید لطفا(حمیده جون)
لایق بدانی یا ندانی(مجتبی عزیز)
آرتاوریژ(محمد عزیز)
با او بگو که مهر تو...(فرزانه جان)
خاطره های خنزر پنزری...
تبسم بهار
مهاجر
مهرداد خان
مسیح من(مین عزیز)
از زیرود تا شهنیا(هادی بافنده)
ماجراهای شازده اسدالله میرزا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال كيوان

تغييرات
مجيد شر