![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
سلام این روزها روزهای خستگی و کسالت و درد کشیدنهای ممتد و بی خوابی هاست.... حوصله ای دیگه برام نمونده و هر روز میگم خدایا کی تموم میشه؟خسته شدم!!!دیگه خوابهای من مقطعی شده و در واقع هر یه ربع باید بیدار شم و با هزار مکافات و درد بغلتم تا درد پاهام کمتر اذیتم کنه. دیگه حتی تو ماشین نشستن به مدت طولانی اذیتم میکنه.خب حتما بهم حق میدید که پشت کامپیوتر نشستن هم برام سخت شده.حالا بماند که این چند روز اصلا نتونستم بیام نت.امشب هم فقط کمی بهترم.شاید بگید خیلی لوسم و زیاد دارم غر میزنم.اما باور کنید گاهی نفسم بند میاد و فکر میکنم دیگه آخر خطم. این روزها اصلا دوست ندارم خودمو توی آینه ببینم.و منتظرم تا هر چه زودتر این دوران تموم شه و هر چه زودتر برای لاغر شدن و بهبود پوست صورتم اقدام کنم.و البته که منتظرم تا قیافه قبلی ام رو ببینم. آخه شانس منه که علاوه بر همه تغییرات که خاص این دوران هست ورم هم باید داشته باشم؟ورم دست و پا و صورت.به حدی که از دو ماه قبل حلقه ام رو از انگشتم درآوردم.برم خدارو شکر کنم که شماها منو نمی بینید!!! همه بهم میگن که بر میگردی به روزای اولت ...اصلا نگران نباش!یادش بخیر این قدر لاغر بودم که مانتوهای تک سایز می پوشیدم و شلوار جین و چقدر احساس خوش تیپی داشتم. خلاصه این که این چند مدت که نیومدم نت حال و روز خوبی نداشتم.شاید این روزا کمتر بیام.هفته بعد آخرین سونوگرافی رو باید برم.و تا آخر شهریور باید صبر کنم.خدایا تحملم بده! هنوز برای اسمش به توافق نرسیدیم.من یه اسم عربی انتخاب کردم و همسرم هم دلش یه اسم ایرانی میخواد.اما من این اسمی رو که انتخابم کردم خیلی دوست دارم.تا ببینیم چی پیش میاد. از همه دوستان که جویای احوالم هستند ممنونم و متشکرم.مخصوصا دایی نوید و متاسفم که کمتر می تونم برای نوشته های خوب شما عزیزان نظر بدم..یادتون نره منو هم دعا کنید! (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:54 توسط یاسمین |
|
|
سلام امروز غروب تنها تو خونه بودم و منتظر....چقدر اینجور وقتها بهم سخت میگذره.دلتنگ میشم و یا نه...دلم می گیره! اومدم تو حیاط و به گلها آب دادم و حیاطو آب پاشی کردم.چقدر با این کار سر حال میشم.حس این که به موجودات زنده ای شادابی می بخشم شادابم می کنه.... میگفتم...سعی کردم با این کارا کمی سرگرم شم تا زمان زودتر بگذره.تو دلم گفتم بازم یادش رفته...مثل همیشه....این من هستم که باید یادآوری کنم.تصمیم داشتم وقتی اومد خونه یادش نیارم و برعکس همیشه که از روز قبل به فکر تهیه کادو بودم با خودش برم بیرون و بخرم.و بهش نگم برای کی و چی خریدم! اومد- و بعد از احوالپرسی از من و پسرمون- عذرخواهی کرد که دیر شده و تنها موندم و خواست تا یه دوش بگیره و چیزی بخوره و بعد بریم بیرون ولی وقتی قیافه مثل میرغضب منو دید پشیمون شد و گفت پس یه شربتی چیزی بخورم و بریم... رفتیم بیرون.نا گفته نمونه دو سه روزی بود که هوس خوردن زولبیا و بامیه کرده بودم و هر قنادی که می رفتیم نداشتن و میگفتن تا ماه رمضون صبر کنید!تا این که یکی بهم گفت یه قنادی هست که روزهای چهارشنبه زولبیا و بامیه داره...بابک گفت اول بریم اونجا.منم گفتم اول بریم گل فروشی.....ولی مسیرمون به قنادی نزدیکتر بود.رفت و با گردن کج برگشت که تموم شده.تا ۴شنبه بعد باید صبر کنیم.گفتم خب بیا بریم دیر یاد من میفتی همینه دیگه.اصلا به من فکر نمیکنی!...طفلی رفت و فالوده بستنی با شیرینی گرفت.منم غر زدم که مگه نگفتم دکتر گفته باید مواظب وزنم باشم؟خندید و گفت غر زدنت رو به جون میخرم اما خانم خانما مگه زولبیا وزنو بالا نمی بره؟!!! خوردیم و منتظر بودم بگه خب اینم شرینی به مناسبت جشن امشبمون....ولی نگفت.بیشتر لجم گرفت...نزدیک گل فروشی گفتم نگهدار.پیاده شدم خودش هم باهام اومد.گفت گل برای کی می خوای گفتم هیچی خونه خاله که میریم میخوام دست خالی نباشم.فقط هم یه شاخه رز خریدم.عشقم اینه که رز همیشه یک یا نهایتش دو شاخه باشه.عقیده ام اینه که اینجوری رویایی تره! رفتیم تو ماشین که نشستیم گرفتم جلوش و گفتم سالگرد ازدواجمون مبارک.هدیه هم برات نخریدم.با تعجب نگام کرد و گفت یاسی خانم هول کردی فردا سالگرد ازدواجمونه.گفتم نخیر آقا شما از دنیا عقبی...شبش امشبه.چطور برای میلاد امام زمان میگی از ۵شنبه جشن میگیرن برای جمعه.خب برای هر مناسبتی از شبش جشن میگیرن.با اطمینان گفت درسته ولی امروز ۱۳ مرداد بود.گفتم نه جانم امروز ۱۴ بود و ۱۵ مرداد هم سالروز ازدواجمونه....قبول نکرد تا تقویمو در آورد و مطمئن شد و با کلی ناراحتی گفت باور کن این بار دیگه به خاطر تو از قبل یادم بود منتظر بودم تا فردا شه و غافلگیرت کنم.منم خندیدم و گفتم ولی همیشه از من عقب تری.خلاصه این که بعدش نشستیم به حرف زدن و یاد خاطرات و این که زمان چه زود گذشت!این که تا اینجای زندگیمون راضی بودیم یا نه؟!!!
راضی بودیم .........دوستش دارم خیلی زیاد!
پ.ن۱:حرصم میگیره وقتی ازم می پرسن هدیه چی برات بگیرم؟قشنگیش به اینه که ندونی چی قراره هدیه بگیری! پ.ن۲:خوشم اومد امسال با یه شاخه گل تمومش کردم و کادو نگرفتم! (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:26 توسط یاسمین |
|
|
وای که چقدر این روزها سخت و کند میگذره.سه چهارماه اول خیلی خوب و تند گذشت.ولی این دوماه اخیر از همیشه کندتر شده.بی تاب و بیقرار منتظر اومدنش هستم.خیلی دلم میخواد ببینم چه شکلیه.عین ندید بدیدها می شینم و وسایلشو باز و بسته و جا به جا میکنم.با هر تکون خوردنش کلی قربون صدقه اش میرم. این که خیلی سخت شده برام راه رفتن نشست و برخاست و حتی خوابیدن...اما فکر میکنم لحظه های قشنگیه و هیچ مادری از این دوران نباید شکایتی داشته باشه....حالا با این مشکلاتی که اصولا برای همه مادران در این دوران باید طبیعی باشه مهمترین مشکل من درد و گرفتگی پاهامه(مخصوصا پای راستم) که گاهی وقتها اصلا قابل تحمل هم نیست و فریادم بلند میشه. فقط به دنیا بیاد و حالم بهتر بشه یه دل سیر به اون حالتی که همیشه عادت داشتم بخوابم. هست و خیلی بیشتر از همیشه بهم می رسند خوبه.مخصوصا همسرم! ببینم وقتی به دنیا میاد چه گلی به سرم می زنه! وای نکنه بچه ام سیاسی از آب دربیاد. پ.ن:کاش از ابتدا این پست رو بدون پاراگراف اولی که الان حذفش کردم می نوشتم.ولی خوب حالا هم دیر نیست.همین که تو وبلاگم از این جور مطالب نباشه بهتره.آدمیزاده دیگه اشتباه میکنه. (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:21 توسط یاسمین |
|
|
آغوشش را که گشود، میهمان لبخندهای صمیمی حضرت امیر علیهالسلام شد و میزبان بی قراری و بی تابی زلالش.نگاهش لبریز از عطش بود و دستهایش سرشار از شکفتن.اولین تمنای او حسین علیهالسلام بود، تا آخرین آغوشش را در اولین تمنای خویش رها کند. هم بازیاش، عشق بود و عطوفت و هم کلامش، آب بود و آب؛ آبی که چند سال بعد، خود را در دستهای عباس شعله ور خواهد یافت. آبی که سرشار از تصویر کودکان لب تشنه میشود و لبریز از تشنه کامی مشک سقا.وکمی که بزرگتر شد، فهمید که عطش، اتفاقی است که یک روز در چشمهای بارانیاش میافتد. و اینک، عباس علیهالسلام بزرگ شده است؛ بزرگتر از آن چه که تصورها به خاطر بیاورند و تصویرها به صفحه نشان دهند؛ بزرگتر از آن چه که تاریخ، قادر به تماشایش باشد. و قامت عباس علیهالسلام سایه سار تنهایی حسین علیهالسلام شد.روزها به استقبال آغوش حسین علیهالسلام میرفت و شبها به خویشتن نمیاندیشید. سر به زیر میانداخت و لبخندهای برادر را از زمین میچید.حسین علیهالسلام میدانست که عباس علیهالسلام ، توان تماشای تشنگی کودکان را ندارد. حسین علیهالسلام میدانست که کربلا، جادهای است که با دستهای عباس علیهالسلام ، بریده میشود حسین علیهالسلام میدانست که جز خیانت و خنجر، هیچ کس و هیچ چیز را توان ایستادگی در مقابل شکوه فزاینده و مواج عباس علیهالسلام نیست. حسین علیهالسلام میدانست و عباس در خود نمیگنجید،حسین میدانست و عباس آغوشش را میگشود؛ آغوشی که بی قراری و بی تابی در آن موج میزد و شوق و التهاب سر به اوج. آغوشش را گشود و در عطشی سیریناپذیر، خیمه زد تا فرات از سرانگشتان زلالش بنوشد و بنوشاند. میلادش مبارک باد
پ.ن۱:خیلی دلم می خواست دیشب به مناسبت جشن میلاد مولا ابوالفضل این پست رو بذارم.نشد.امروز هم این فرصت دست نداد..تا همین حالا... ارادت خاصی به مولا دارم و وقتی اسمش رو می شنوم همه وجودم آرامش میشه...خب هر کی اعتقادی داره...اعتقاد من به باب الحوائجمون خیلی زیاده.نذرم رو با نیت آقا ابالفضل کردم و حاجتم رو ازش خواستم.امروز همه وجودم شده بود ایمان و ارادت و دعا...برای همه عزیزانم دعا کردم و شما دوستهای خوبم رو ...و در پایان هم برای حاجت خودم .... ام یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء امیدوارم لایق باشم تا مستجاب بشه دعاهام. پ.ن۲: نمی دونم چرا این روزها ترجیح میدم برای گوش دادن به موزیک فقط آهنگهای اصفهانی رو داشته باشم.صداش بی نظیره! (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:10 توسط یاسمین |
|
|
كودك دلبندم ! چه شبها كه تا صبح براي آمدنت بيدار ماندم و دعا كردم تا با خود خواهي خود ، خدايم را راضي كنم كه تو را به من ببخشد . نميدانم كارم درست بوده يا نه ، نميدانم دوست داشته اي به اين دنيا پا بزاري يا نه ، اما مطمينم وقتي آمدي پشيمان نميشوي و نخواهم گذاشت روزي پشيمان شوي ! فقط چشمانت را ببند و دستانت را به دستم بسپار ، راه را به تو نشان خواهم داد . نترس ! كنارت هستم تا هميشه...تا روزي كه خدايم خواهد كه باشم ... براي آمدنت درد ميكشم ، گريه ميكنم ، رنج ميكشم .سالهاي سال ... اما همه آنها فداي يك تارمويت ...عسلكم ! تمام لذت و درد خودخواهانه اشتباهاتم را در شيريني لبخند تو فراموش ميكنم . بخند قشنگ مامان ! بخند كه فردا بايد براي لبخندي تلخ دنبال بهانه اي بزرگ بگردي ... بخند و آسوده باش كه هر چه دارم پيشكش ناز چشمانت ، هيچوقت چشمانت باراني نباشد . اين دعاي هميشگي مادرت است . عزيزكم ! تو ميخندي ، چه شيرينه ! تازه ميفهمم ... و تحمل ميكنم همه سختيها و مشكلات و انتظار كشيدنها را . به شرط اينكه تو بيايي و بفهمم كه خوشبختي و سعادتمند . تو خوشبخت باشي ! همين براي تمام زندگيم كافيه ... (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:3 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |