تبليغاتX
حصار سکوت Clicky Web Analytics Clicky
یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!!

 

این روزها حرف تازه ای برای گفتن ندارم.

این روزها دلم می خواهد شاد باشم.اما حس اینکه خیلی ها اینگونه نیستند آزارم می دهد.

این روزها می خواهم به کودکم و آینده اش بیندیشم و زیبا ببینم.اما با حوادث و اتفاقات اطرافم بیشتر نگرانش میشوم.

این روزها پر از حرفم، اما حس نوشتنم نیست.

باور کنید پراز حرف بودم تا کمی از دلگیریهایم کم کند اما ترس از این که با کامنتهای متفاوت و پیش بینی نشده روبرو شوم و طاقت تحملش را نداشته باشم، ترس از این که دوستانم را از من دور کند، مانع نوشتنم می شود.

به اندازه کافی این روزها خواندم و حس تلخ تناقض و دوری را حس کردم.

راستی کلی حرف داشتم از خرید های مختلف برای نوزاد نیامده امان.از لباسها  و دیگر وسایلش.با کلی وسواس همه را توی اتاق چیده ام و بی صبرانه منتظر آمدنش هستم.

اما نمی دانم چرا آن شور و شوق کافی برای گفتنش را در این جا ندارم.

شاید شرمم می آید این روزها که همه نگران خیلی مسائل مهمترند ، من به این مورد فکر کنم و از دلخوشیهایم بگویم.

چگونه از شادیهایم بگویم وقتی همین امروز هموطنان ما در سقوط هواپیما جان خود را از دست دادند.فکر این که آن لحظه چه حس تلخی را داشتند و خانواده هایشان چه غمی دارند آزارم می دهد.

نمی شود در اوج غم دیگران از شادی گفت.کاش اگر قرار است شادی باشد برای همه باشد.مخصوصا برای همه هم میهنان عزیزم.

                                                                              (یاسمین)

 

+ نوشته شده در   پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:21  توسط یاسمین | 

 

استواری را از کوه گرفت و بزرگی را از درخت

ملایمت را از خورشید تابستان، آرامش و وقار را از دریای خموش

سکوت را از شب، خرد را از سالمندان، قدرت را از پرواز عقاب بر آسمان بی کران

شادی و نشاط را از صبح بهار، توکل و امید را از بذر کوچک انار

و صبر و بردباری را از ازلیت

سرانجام همه اینها را به هم آمیخت و چون چیزی برای افزودنش نماند

دانست که شاهکارش کامل شده

و آنگاه پدر را آفرید...

 

+ نوشته شده در   دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:48  توسط یاسمین | 
 
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش
تو چه ها که نمی اندیشی...
به خود خدا...
به خودت و خدا...
و به آن چه می خواهد خدا...
این هدیه سکوت است که تو می بینی
فقط خدا مانده و تو
و هزار معجزه در انتظار تجلی....
پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد
سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن
از صدای سکوت پند گیر........

نوشته هاي پيشين
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پيوندها
حرفهای یه پسر شر (مجید شر)
یه گوشه دنیا(علی اصغر)
روزگار تنهایی(هستی عزیزم)
فراتر از آسمان(خاله فرای عزیزم)
دل نوشته های مهدی و رها
تنهای تنهام(نازی نازم)
نیلوفر آسمونی
طعم حاشیه(احسان ولی زاده)
دایی جون دات کام(دایی احمد)
رهگذار عمر(دایی نویدم)
لاغر مردنی(پانته آ جون)
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلسی جون)
خاطرات یک راننده کامیون(ناصر عزیز)
آه پروانه های همیشه(ترانه جون)
روز نوشتهای یک متهم زندانی(مستانه عزیز)
دنیای بازیهای تصویری(محمد عزیز)
چیزی به فردا نمانده(آرزوی عزیزم)
کنج ذهن (سوری عزیزم)
ساحره(یاسمین جون)
اسفندگان نو(جواد عزیز)
خانم پاستیل(دختر نامرئی)
فریاد(پیام عزیز)
پله پله تا معبود(سکوت عزیزم)
اسب سفید بالدار(فریناز عزیز)
چهارچوب لحظه ها(سعید و ندای عزیز)
فیزیکسرا
سلام تنهایی(بهار)
مهرگان(نیکوی عزیز)
صبح بخیر(کتایون عزیز)
یکی جلوی روزهای زندگیمو بگیره(فاطمه عزیز)
عشاق(الهام عزیز)
جو گیر نشوید لطفا(حمیده جون)
لایق بدانی یا ندانی(مجتبی عزیز)
آرتاوریژ(محمد عزیز)
با او بگو که مهر تو...(فرزانه جان)
خاطره های خنزر پنزری...
تبسم بهار
مهاجر
مهرداد خان
مسیح من(مین عزیز)
از زیرود تا شهنیا(هادی بافنده)
ماجراهای شازده اسدالله میرزا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال كيوان

تغييرات
مجيد شر