![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد :مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستي اما
من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد : از ميان تعدادي از فرشتگانم يكي را براي تو در نظر گرفته ام و او تو را نگهداري خواهد كرد. اما كودك هنوز مطمئن نبود مي خواهد برود يا نه گفت :اما اينجا من در بهشت هيچ كاري جز خنديدن و آوازخواندن ندارم و اينها براي شادي من كافيست . خداوند گفت : فرشته تو برايت خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد .
كودك گفت : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي من زبان آنها را بلد نيستم؟
خداوند كودك را نوازش كرد و گفت : فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي ر ا كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كردو با صبوري به تو ياد مي دهد چطور صحبت كني. كودك سرش را چرخاند و گفت :شنيده ام در زمين آدم هاي بد هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
خداگفت:فرشته ات حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. در آن هنگام بهشت آرام بود گر چه صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك فهميد كه به زودي بايد سفرش را شروع كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :اگر مــن همين حالا بايد بروم اسم فرشته ام را به من بگو ؟ خداوند لبخند زد .
كودك را به سوي زمين فرستاد و در همان حال گفت: نام فرشته ات هيچ اهميتي ندارد مي تواني او را مادر صدا بزني
![]() ساحل امروز خموش است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:47 توسط یاسمین |
|
|
فرشته کوچکم چقدر از نبودنت دلتنگم، که من بیش از تو به بودنت محتاجم،میدانم روزی به نزدیکی خاطره در کنارم خواهی بود تا شادیهایمان را با ابدیت پیوند دهیم. دلبندم! روزهایی را تصور کن که از آن ما خواهد بود .آن زمان با دست کوچکت دستم رامی گیری و بسوی آینده میکشانی.این شبهای سخت و این روزهای بی قراری را با امید روزهای شاد بودنت سپری میکنم.این روزها که بودنت را بیش از هر زمان دیگری حس میکنم با حرکات آرام و شیطنتهایت چه زیباست با تو زمزمه کردن و نوازش کردنت.چقدر بی تاب حضورت هستم!تا وقتی وجودت را حس نمی کردم این همه برای داشتنت عجله نبود.ولی حالا تحمل همین سه چهارماه باقی مانده چقدر سخت است.چقدر طولانی است..... تصور کن روزهایی را که تو هم به جمع ما اضافه شوی و چقدر شیرین می شود زندگی... وای که آدمیزاد چه حریص است.تا کنون این همه به زندگی اهمیت نمی دادم.اما حالا دلم می خواهد زنده باشم و تو را ببینم.بزرگ شدنت را....وبازتصور کن زمانی که دستهای توانمندت کهولتم را به تیمار میگیرد.گفتم که آدمیزاد حریص است به زنده ماندن تا زمان کهولت و پیری هم می اندیشم!
بی صبرانه منتظر شنیدن صدای اولین گریه ات هستم!کاش وقتی به دنیا می آمدی می خندیدی!!!دوستت دارم کودکم
(یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 20:19 توسط یاسمین |
|
|
باز هم بهار چه محتاطانه میخزد روی برگ های دفتر زندگیمان و ما چه مشتاقانه استقبال میکنیم ازین میهمان عزیز باز هم بهار مینگارد پرده هایی از گل و عشق ... و باز هم ما در کوششی دوباره برای آموختن اینکه بهار چگونه عشق را مینگارد . و با گذر زیبای بهار ...........با فرا رسیدن نیمه خرداد روز زیبای میلاد دایی نوید خوب ما هم از راه می رسد. بگذار ساده بگویم... بگذار از بند واژه ها بگریزم و بگویم صمیمانه ترین تبریک ها را از ما بپذیر.ای مظهر خوبیها و زیباییها روز میلادت مبارک.با تولدت جهان برای کسانی که دوستت دارند چه زیبا شد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:43 توسط یاسمین |
|
|
سلام یه چند روزی میشه که تصمیم داشتم از خودم و اتفاقات اخیر بنویسم.اما تولد دوستان و مرام و معرفت زیادی که در وجود منه! خب الان از اون وقتهاییکه باید بگم همیشه باید شکر خدارو کرد و ادای این آدماییکه که از هر چه پیش آید خوششان آید درآرم و بگم داده خدا شکر خدا آره دیگه حتما فهمیدید با کلی شوق و کنجکاوی رفتیم سراغ دکتر سونو گرافی و در حالی که دکتر سرگرم کارش بود و منم به مانیتور کناری چشم دوخته بودم و به شکلهای عجیب و غریب چشم دوخته بودم که اصلا شبیه به قلب و کلیه و ستون فقرات و .... که دکتر هی می گفت ببین اینم سالمه نبود ازش پرسیدم: ببخشید آقای دکتر میشه بگید جنسیتش چیه؟دکتر هم خیلی آروم و مطمئن گفت: اه نمی دونی؟پسره!
خلاصه اینکه این وروجک ورپریده ما پسر از آب دراومده و همچنان عزیز دل ماست. خب حالا دیگه با اطمینان از پسر بودنش میریم از رنگهای پسرونه لباس و وسایل می خریم.کی گفته فقط آبی میشه خرید؟من از رنگهای نارنجی و زرد و قرمز هم قاطیش می کنم.گرچه کلی لباس تا حالا آماده شده که برای هر دو مورد میشه استفاده کرد دروغه اگه بگم جنسیتش مهمتر از سالم بودنش بود.اتفاقا با توجه به حرفای قبلی دکترم خیلی نگران سلامتی اش بودم .و وقتی دیدم هیچ خبری از اون علائم قبلی نیست و محو شده بی نهایت خوشحال شدم.و امیدوارم این چهار ماه باقی مونده هم به سلامتی و بی مشکل بگذره.شما هم منو از دعاهاتون بی نصیب نذارین. از همه دوستهای خوبم که همیشه با محبتهاشون منو دلگرم کردن و جویای احوال من و پسرم (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 17:59 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |