تبليغاتX
حصار سکوت Clicky Web Analytics Clicky
یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!!

 

سلام همراهان همیشگی من!

این روزها به شوق  امیدی این سختی ها را تحمل می کنم که هر لحظه عشقش در قلب و روحم بیشتر و تازه تر می شود.از شوق این نامده ای که انتظار را از لحظه موجودیتش ارمغانم  کرده . ...  چشم انتظار ورودش و حضورش هستم....تا چندی پیش این آرزو را خیال خامی بیش نمی پنداشتم؛ دلم را راضی کرده بودم. ... دل به همین باور بسته بودم. نمیدانم چرا؟می دانستم باورهای ما گاهی لازم به تغییرند.خیلی عجیب بود با همه مخالفتها من این باور غلط را از خود راندم و باوری دیگر را جایگزین آن کردم.باور "خواستن و توانستن"!و البته توکل به خدایی که به قدرتش بیش از هر چیزی ایمان دارم.

نمی دانستم به مرور دوست داشتنی تر می شود.و بیشتر در قلبم جای میگیرد.این مدت را همراه با ترس و اضطراب سر کردم.و شاید برای همین نتوانستم آنطور که باید عشقش را باور کنم.شاید برای این که حس می کردم ممکن است نیمه راه از سفر به این دنیا پشیمان شود!!!فکر می کردم هنوز زود است باور کنم که می ماند و می آید!می خواستم دل نبندم تا اگر چنین شد بهتر بتوانم تحمل کنم نیامدنش را...اما امروز چنان دوستش می دارم که حتی لحظه ای حاضر به از دست دادنش نیستم. دلم می گوید که می آید و من از شوق همین امید نهان زنده ام.دلخوش کرده ام به ابری که بر خاک تفتیده خیالم ببارد.دیگر نمی توانم به چیزی جز بودنش فکر کنم. امروز چنان در قلبم جای گرفت که جزیی از وجود واقعی من شد.چطور ممکن است قسمتی از وجودم را نخواهم داشته باشم.امروز از همیشه برای من دلپذیرتر و خواستنی تر شد.امروز خودش حضورش و سالم بودنش را اعلام کرد.این بهترین ارمغان برای این دل مضطرب و پریشانم بود.امروز برای همیشه عشقش در قلبم جای گرفت.

"فکر نمیکردم شنیدن صدای قلبش این چنین اعجاز کند!"

 

                                                            (یاسمین)

 

+ نوشته شده در   یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 16:28  توسط یاسمین | 
                  

سلام دوستان:

این چند وقت همش فکر میکردم در سال جدید حداقل یه پست داشتم.اما وقتی به آرشیو وبلاگم نگاه کردم دیدم هنوز پستی برای سال ۸۸ نداشتم.و یادم اومد اون پستی که بعد از سال تحویل داشتم هنوز در روز سی اسفند به سر میبردیم.این چند مدت اصلا فرصت نشد درست و حسابی نت بیام.هفته اول ایام عید رو یا کسل و بی حال بودم و یا به دید و بازدید گذشت.فکر کنم اولین سالی بود که من اولین روز عید رو حس خوبی نداشتم.شاید هم باید بگم حال خوبی نداشتم.هفته دوم با کمال  جسارت و شجاعت!!! بدون توجه به شرایطی که داشتم گفتم الا و بلا باید برم مسافرت.اونم فقط مشهد.از ما اصرار و از همسرمون انکار...ولی خودتون می دونید که همیشه حرف حرف زن میشه!گفتم نباید آرزو به دل بمونم.کی از دو روز دیگه اش خبر داره.دلم خواست و باید برم.

خلاصه این که رفتیم.یه سفر نسبتا کوتاه و عالی.مشهد رو بیشتر برای زیارت می خواستم.چون قبلا جاهای دیدنیش رو رفته بودیم.گرچه با اون همه شلوغی و با اون حال و روز من نزدیک شدن به ضریحش محال بود.اما زیارتش و دعا کردن و حاجت خواستن و نماز خوندنش بیشتر از دفعات قبل بهم چسبید.خیلی آرامبخش بود برام.تا یادم نرفته بگم همه دوستان نتی رو هم به خاطر داشتم و برای همتون دعا کردم.مخصوصا دایی نوید که نمیدونم چرا هی اسمش به ذهنم میومد.

این همه مشهد رفته بودیم هیچ وقت مقبره نادر شاه افشار نرفته بودیم.این بار با یادآوری یکی از دوستان این مکان رو هم دیدم.خیلی هم جالب بود.جالب بود برام که این شاه ایران سواد هم نداشت.اما کارهای خیلی مهمی برای ایران انجام داد.

یکی از مهمترین کارهایی که باید انجام میدادم خرید بود.این کار تا حد زیادی به من آرامش میده!قشنگترین بازار مشهد از نظر من الماس شرقه.با اون آبشار زیبای وسطش که واقعا شگفت آوره!خلاصه وسایل مورد نیاز و سوغاتیهارو خریدیم.و رفتیم.یه شبش رو هم رفتیم پارک.البته نه به خواست من.آخه من تو شهر بازی از کدومش می تونستم استفاده کنم که برام مضر نباشه؟من فقط نگاه میکردم و هله و هوله میخوردم و از شادی دیگران شاد میشدم.

خلاصه بعد از چهار روز برگشتیم.در راه برگشت وقتی رسیدیم به پلیس راه بابک خیلی آروم و با کمال اطمینان که خلافی نداریم ایستاد.البته من خواب بودم!پلیسه اومد گفت شما ماشینتون توقیفه.بابک هم قاطی کرد و گفت چرا آخه؟اونم برگشت گفت همکارای ما گزارش دادن که شما تو مسیر سبقت غیر مجاز داشتین.هرچی اومدیم بگیم آقا بی خیال...دیدیم نه اینا سرتق تر از این حرفان.گفتیم جریمه میشیم و تمومه.اما به جریمه کردن که قانع نشدن.گفتن ماشینتون به مدت نیم ساعت توقیفه.اولش نفهمیدیم یعنی چی؟اما وقتی رفتیم جلوتر دیدیم ای وای چه تابلو بازیه.باید ماشینمون رو مثل ماشین قبلی یه جایی پارک میکردیم و یه پرچم بزرگ جلوی ماشینمون گذاشتن که روش نوشته بود"توقیف به علت عدم رعایت مقررات".که بقیه ببیند و عبرت بگیرند!

اولش بابک عصبانی شد.اما بعدش دوتایی نشستیم تو ماشین و چای خوردیم و آی خندیدیم.اونم می گفت این جا که کسی مارو نمی شناسه.یه استراحتی هم میکنیم و میریم.خلاصه بعد از بیست دقیقه دلشون برامون سوخت و گفتن برید.البته جریمه سرجاش بود.اما انصافا بی سبقت که نمیشه.ناجور نبود.اینا عقده اینو داشتن که گیر بدن.تازه برخوردشون خیلی زشت بود.

خلاصه برگشتیم و باز هم دید و بازدیدها و سوغاتی خوردنها و بردنها! شروع شد.سیزده به در امسال هم که تنها سالی بود که من بازی نکردم و فقط بازی کردن دیگران رو نگاه میکردم و داور بازی بودم.

این دو سه روز قصد داشتم آپ کنم.اما مونده بودم چی بنویسم.قصد سفرنامه نوشتن و یا خاطره نویسی نداشتم.حالا هر چی شد امیدوارم خسته اتون نکرده باشه.

پ.ن: تا به حال به خودم اجازه ندادم برای مسافر آینده امون خریدی کنم.هنوز مردد بودم.اما تو مشهد اولین خریدو براش انجام دادم.خیلی هم خوشگله

 

                                                                                      (یاسمین)

در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکی ست...!

                                                                                                                     

+ نوشته شده در   سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:54  توسط یاسمین | 
 
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو
درباره وبلاگ
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش
تو چه ها که نمی اندیشی...
به خود خدا...
به خودت و خدا...
و به آن چه می خواهد خدا...
این هدیه سکوت است که تو می بینی
فقط خدا مانده و تو
و هزار معجزه در انتظار تجلی....
پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد
سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن
از صدای سکوت پند گیر........

نوشته هاي پيشين
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پيوندها
حرفهای یه پسر شر (مجید شر)
یه گوشه دنیا(علی اصغر)
روزگار تنهایی(هستی عزیزم)
فراتر از آسمان(خاله فرای عزیزم)
دل نوشته های مهدی و رها
تنهای تنهام(نازی نازم)
نیلوفر آسمونی
طعم حاشیه(احسان ولی زاده)
دایی جون دات کام(دایی احمد)
رهگذار عمر(دایی نویدم)
لاغر مردنی(پانته آ جون)
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلسی جون)
خاطرات یک راننده کامیون(ناصر عزیز)
آه پروانه های همیشه(ترانه جون)
روز نوشتهای یک متهم زندانی(مستانه عزیز)
دنیای بازیهای تصویری(محمد عزیز)
چیزی به فردا نمانده(آرزوی عزیزم)
کنج ذهن (سوری عزیزم)
ساحره(یاسمین جون)
اسفندگان نو(جواد عزیز)
خانم پاستیل(دختر نامرئی)
فریاد(پیام عزیز)
پله پله تا معبود(سکوت عزیزم)
اسب سفید بالدار(فریناز عزیز)
چهارچوب لحظه ها(سعید و ندای عزیز)
فیزیکسرا
سلام تنهایی(بهار)
مهرگان(نیکوی عزیز)
صبح بخیر(کتایون عزیز)
یکی جلوی روزهای زندگیمو بگیره(فاطمه عزیز)
عشاق(الهام عزیز)
جو گیر نشوید لطفا(حمیده جون)
لایق بدانی یا ندانی(مجتبی عزیز)
آرتاوریژ(محمد عزیز)
با او بگو که مهر تو...(فرزانه جان)
خاطره های خنزر پنزری...
تبسم بهار
مهاجر
مهرداد خان
مسیح من(مین عزیز)
از زیرود تا شهنیا(هادی بافنده)
ماجراهای شازده اسدالله میرزا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال كيوان

تغييرات
مجيد شر