![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
سلام
امروز داشتم خودمو ارزیابی میکردم تا ببینم این کتابهایی که این مدت مطالعه میکنم و شعارهایی که گاهی تو وبلاگم میدم چقدر در من تاثیر داشته و خودم چقدر بهشون عمل میکنم. وقتی بهش جدی فکر کردم دیدم بی تاثیر نبوده....خیلی هم موثر بوده.تو این مدت سعی کردم به هر چیزی با دیدی بهتر و خوش بینانه نگاه کنم.در هر کاری حکمت خدارو ببینم.برای اتفاقات ناگوار غصه نخورم و در عوض به فکر راه حل باشم.آهنگهای غمگین خیلی کم گوش میکنم.مگه این که مفهموم و مضمونش زیبا باشه.کتابهایی که مطالعه میکنم واقعا متفاوت شده...مخصوصا مجله موفقیت که تاثیر زیادی در من داشته و خیلی مسیر فکرم رو عوض کرده...به سمت خوش بینی و زیبایی... این یکی دو سال اخیر کمتر به وبلاگهایی که قالبش سیاه باشه میرم.مگه این که از دوستان قدیمی باشه... و یا اینکه مطالبش واقعا ارزنده و خوندنی باشه.(به وبلاگ من اعتراض نکنید.اولا وبلاگمو سه ساله از سیاه بودن کامل در آوردم.دوما اگه راه داشت حتما حاشیه اش رو سفید میکردم.اما مهندسش!گفته راه نداره خب در ادامه ارزیابی دیدم خیلی وقتها تونستم فضای خونه رو عوض کرده و شادش کنم و کلی خوش به حال آقای همسر شده....دیدم در جمعی هم اگه حضور داشته باشم افسردگی منتقل نمیکنم که هیچ- با حرفهای دست و پا شکسته ام افسردگی رو دور میکنم.باور کنید چند بار موفق شدم.وقتی فکر میکنم میبینم خیلی کم پیش اومده در کامنتهام برای شما دوستانم از کلمات منفی و ناامید و غمگین استفاده کنم.و اصولا وقتی میام حتی اگه بی حوصله بوده باشم شاد میشم. خب با این ارزیابی دیدم نمره ام خیلی کم نمیشه.اگه بیست نشم هجده دیگه رو شاخشه.نمره بدی نیست.درسته شاگرد اول نشدم اما همه تلاشم رو میکنم تا به اولی هم برسم.با این حرفا نخواستم بگم که هیچ مشکل و نگرانی وجود نداره.قطعا در هر زندگی دل نگرانیهایی وجود داره.مثل نگرانی که بابت ترس و شوک شدیدی که از اون تصادف لعنتی بهم وارد شده و منو نگران آینده و شرایطم میکنه! یا نگرانی برای .....این یکی رو نمیگم اما به قدرت و مصلحت خدا ایمان دارم.دلیلی نداره بخاطر این دل نگرانی ها هر روز غصه بخورم و اضطرابم رو بیشتر کنم.عوضش به عاقبتش خوش بین میشم و امیدوارم که مشکلات همه ما با خوبی و خوشی حل بشه در پایان خواستم بگم من در دو مسابقه ی وبلاگ فیزیکسرا از جانب استاد زمینی برنده شدم.این یعنی این که من می توانم از بقیه(مجید شر)بهتر باشم ۱-گذران جهان هر چه باشد تو همیشه خندان باش تا جهانت خندان نماید.(کنفوسیوس) ۲-تو را برای این نیافریده اند که هر روز بهتر بخوری و بهتر بپوشی.برای آن آفریده اند که هر روز بهتر بیندیش.(سعید نفیسی) ************************** پاک ترین هوای دنیا هوایی است که در وجود ماست! چرا که هر لحظه دلمان هوای هم را میکند!!! (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 20:53 توسط یاسمین |
|
|
سلام
چقدر خوبه که من برای اوقات فراغتم اینجارو دارم.برای دلگرم شدنم.برای رهایی از کسالت و بی حوصلگی...برای آرامش... فکرشو بکنید تو شرایطی که مجبورم تو خونه بمونم...وقت مناسبی برای گشت و گذار نیست...حال عمومی خودم هم مساعد نیست....هوا هم گرفته و بارونی....کسی هم وقت بیکاری نداره بیاد تو خونمون با من وقتشو سر کنه...خونه بابا هم نمیشه هر روز تلپ شد....خب شما بگید اگه من این جا رو نداشتم دق نمیکردم از تنهایی و کسالت و بی حوصلگی؟کتابها دور و برم ریخته ....ولی دیگه حس خوندنشون نیست....چقدر مطالعه؟! نمی دونم چرا این جور وقتها خوردن آرومم میکنه...خلاصه یه چیزی باید باشه که سرگرم شم.چی بهتر از خوردن!دقیقا تو شرایطی که اضافه وزن برام خطرناکه....کلا آدم هر وقت از یه کاری منع میشه بدتر مایل به انجام اون کار میشه. یکی بیاد موج مثبت بفرسته....خودم به جهنم نگران شما هستم که میایید وبلاگ منو می خونید.افسردگی نگیرید یه وقت؟! بذارید یه مطلب خوب و مفید براتون بذارم. ***************************** خردمندی در دشتی پوشیده از برف قدم میزد که به زنی گریان رسید.پرسید چرا میگریی؟ -چون به زندگی ام می اندیشم به جوانی ام به زیبایی که در آینه می دیدم و به مردی که دوست می داشتم...خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و میگریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت. زن پرسید:در آنجا چه میبینید؟ خردمند پاسخ داد:دشتی از گل سرخ.......خداوند آن گاه که قدرت حافظه را به من بخشید بسیار سخاوتمند بود.می دانست در زمستان همواره میتوانم بهار را به یاد آورم...و لبخند بزنم. این مطلب هم از کتاب مکتوب پائولو کوئلیو بود.....خونه نشینی این روزا یه مزیتی که داشته برام اینه که وقت برای مطالعه کتابهایی که مدتیه منتظر خوندنشون بودم جور شد.... پ.ن: بعد از اینکه آپ کردم رفتم وبلاگ فرزانه عزیزکه دیدم آپ کرده....و متاسفانه خوندم که مادر خوبش از دنیا رفته...خیلی غمگین و متاسف شدم.فرزانه جان بهت تسلیت میگم و برات صبر آرزو میکنم.مارو هم در غم خودت شریک بدون.
(یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:11 توسط یاسمین |
|
|
سلام از دهم تا امروز ۵ روز گذشته.و من کل این پنج روز رو تصمیم داشتم آپ کنم.اما هر بار که میومدم نت فقط وبلاگهای به روز شده رو می خوندم و گاه برای بعضی کامنتهای کوتاهی گذاشتم.یا وقتش نبود....یا حسش... این روزها دلهره و اضطراب زیادی دارم.حس میکنم آینده آبستن حوادثیه که از وقوعش هراس دارم.شاید هم آمیخته با یه حس خوشایند....فقط امید به خداست که کمی آروم میگیرم. چند وقتیه که از مطالعه فاصله گرفتم.منی که عاشق خوندن کتاب بودم.این حالت رخوت و تنبلی داره خودمو هم نگران میکنه.هفته قبل داداشم دوتا کتاب با خودش آورد با عنوان "ارابه خدایان" اثر (اریک فون دانیکن) و "مکتوب" اثر(پائلو کوئلیو) و "کفرنامه کارو" که ترجیح دادم فعلا نخونمش...چون چشمم به چندتا از شعراش که افتاد دیدم انگاری خیلی کفر گفته...اما قشنگ نظمش داده بود.(این شاعرا هم تو خلوتشون گاهی چه بی تربیت بودن) از بین دو کتابی که گرفتم کتاب مکتوب بیشتر به کارم اومد.کمی روحیه ام بهتر شده. از بین مطالبی که تا حالا از کتاب مکتوب خوندم این مطلبی که می خوام براتون بنویسم خیلی به دلم نشست: **************************** اگر دز جاده رویاهاتان سفر میکنید به آن متعهد باشید.هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود.بهانه ای مثل این که:"خب این دقیقا همان چیزی نیست که می خواستم".بذر شکست در همین جا نهفته است! مسیر خود را بپیمایید.حتی اگر گامهای شما نامطمئن است.شجاعانه با مسیر خود رو به رو شوید و از انتقاد دیگران نهراسید و مهمتر از همه نگذارید با "خود انتقادی" فلج شوید. خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود.و با عشق خویش اشکهای شما را خواهد زدود.خداوند یار شجاعان است! ****************************** اینه که منم دارم سعی میکنم بر ترس و اضطرابم غلبه کرده و حقیقت را باور کنم.و به آینده با خوشبینی نگاه کنم.خدا در قلب من است! ------------------------------------------ بعدا نوشت: از امروز انتظار من همراه با اضطراب و دلهره آغاز شد.امروز پانزدهم بهمن از یادم نمیره.این تاریخ همیشه تو ذهنم می مونه!!!!!! (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:1 توسط یاسمین |
|
|
سلام امشب هم تولده.تولدمجید شر.بس که این چند وقته برای تولد دوستان اذیتشون کرد و سر به سرشون گذاشت خدا هم زد پس کله اشو شب تولد خودش مریض شد. حیف شد...آخه کادویی که من براش قرار بود بفرستم براش تو این وضعیت ضرر داره. مجید عاشق کله ی ماهیهاییه که ما شمالیها می خوریم.
حالا مجبوریم براش یه گونی شلغم پست کنیم تا بلکه زودتر بهبودیشو به دست بیاره.به هر حال کمک حالش میشه.می دونم که خیلی برای مجید زور داره پول برای شلغم بده.فکرشو بکن اون وقت تو جدول حساب و کتاب آخرماهش مجبوره کلی مبلغ برای زیان جهت خرید شلغم بذاره....می خوام یه جورایی خوشحالش کنم. از همه اینها بگذریم جالبترین چیز در مورد مجید اینه که مثل اکثر خانمها به سنش حساسه و به زور میخواد بگه بیست و نه سالشه.در حالی که ۲۹ سالش تموم شد و وارد سی سالگی شده.مجید تو امشب باید ۲۹ شمع خاموش کنی و بری تو سی سالگی.و متاسفانه هنوز شوهر نکردی...یه امسال وقت داری.اگه تو این یه سال هم نشد شوهر نکنی باید اجازه بدی برات کوزه بخریم. می دونی چرا امشب این همه اذیتت کردم و تو این پست سر به سرت گذاشتم.چون می دونم حالت خوب نیست و توانایی مقابله نداری.فعلا زورمون میچربه داداش.... مجید عزیز! برای همه شوخیهام معذرت میخوام و می دونم که تو یکی از بهترین دوستان وبلاگی ما هستی که تولد تک تک دوستان رو به یاد داری و براشون جشن میگیری و تبریک میگی.من هم شب تولدت رو صمیمانه تبریک میگم و برات آرزوی سلامتی و بهبودی و سعادت و سربلندی دارم. برای همه خوبیها و محبتت تشکر میکنم و اميدوارم زندگيت از هر آنچه كه روزي در رويا پرورانده اي بسي لذت بخش تر و شيرين تر باشد. چون ماه روشن تابنده باشی بر تو نتابد افسون پیری در عاشقی ها دل زنده باشی سر سبز باشد باغ جوانیت چون گل بخندی در زندگانی با تو بهاران همراز باشد بر تو نیابد دست خزانی خوش بگذرانی تا سال دگر روز و شب تو با عیش و مستی عمرت دراز و عاری از گزند و آفات باد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 23:40 توسط یاسمین |
|
|
آسمان را باید دید باید دیدی به وسعت آسمان داشت اما هرگز نباید محو آسمان شد زمین نیز لایق دیدن است گاهی فقط باید شنید و لب باز نکرد باید تکیه گاه سروی خمیده بود گاهی باید سخت تر از سنگ شد... گاهی....گاهی.... اما هرگز نباید خدا را فراموش کرد!
سلام ششم و هفتم بهمن به ترتیب شب تولد همسرم و خودمه. امشب باید خیلی شاکر خدا باشم.برای داشتن خیلی از موهبتهایی که بی منت به من عطا کرد. گرچه خیلی جاها خوندم و شنیدم که خیلی ها از به دنیا اومدنشون ناراضین اما من از اون دسته آدمهایی هستم که می گم زندگی کردن هم نعمتی است که خدا به من داده...با همه سختیها و مشکلاتش ....خیلی زیباست. همیشه شب تولدم رو دوست داشتم. اما امسال یه جورایی از همیشه خوشحالترم و بیشتر از همیشه خدارو شکر میکنم. در واقع دو روز پیش من عمری دوباره از خدا گرفتم.من و همسرم هر دو.و حالا بیشتر قدر زندگی و زنده بودن و نفس کشیدن رو می دونیم. خوشحالم که این چند سال عمر رو از خدا گرفتم..... خوشحالم که همسری خوب و صبور نصیبم شده.... شادمانم که تونستم دوستهای خوب و همدلان نازنینی چون شما عزیزان رو داشته باشم.که شب تولدم رو این همه زیبا و شیرین کردین برام. باور کنید با همه قشنگیهایی که تو این شب قشنگ که به مناسبت میلاد هر دوی ما بود...با همه زیبایی اون جشن کوچکی که دونفره داشتیم و هدیه ای که گرفتم بی صبرانه منتظر بودم بیام این جا و با شما دوستهای خوبم حرف بزنم و تبریکاتتون رو بخونم... از همه شما عزیزانم صمیمانه سپاسگزارم.از همه شما مهربانانی که در خلوت تنهایی و دلتگیها و شادیها و خوشی هایم همیشه حضور دارین....آرامشم میدید. برای همه خوبیهاتون ممنونم.
خب چیه منتظرید هنوز؟آقا من نمیگم چی کادو گرفتم از همسرم.آخه باعث چشم و هم چشمی میشه و فردا خر بیار و باقالی بار کن.همه آقایون اعتراض میکنن که خانم ما هم ازمون کادوی این چنینی می خواد.(خب دیگه حتما گرفتید دیگه که هدیه ام آنچنانی بود. (تقدیم به فرشته آسمانیم که ساکن زمین است: همه گلها زیبایند.اما گلهای زمستانی رنگ و بوی دیگری دارند. در سرمای زمستان گرمای شعله های عشق بی نهایتم را نثارت کرده و شکفتنت را شادباش میگویم. دوستت دارم تا بی نهایت...)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:32 توسط یاسمین |
|
|
به چه فکر میکنی؟! غریبه می زنی ! دور از حلقه ی باران نشسته ای که چه ؟! عطر باران مستت نکرد؟ رنگ های خیال انگیز پاییز ٬ غرقت نکرد؟ در چه خیالی باز٬ سفره ی غم برچین. به دلت آبی بزن٬ به قصد قرب وضو بگیر و صفایی کن. نیت کن٬ به سمت زمستان بایست...و به سپیدی که به امتداد قامت صبح٬ قد کشیده نگاه کن. بگو٬ خدا بزرگ تر است و آن گاه بخوان ... سپیدی به تو زل زده و کوچه های خاکی٬زیر حریر برف گم شده اند. زیر پوست سپید برف٬ خون زمین را ببین٬ که هنوز در رگ ریشه های درختان در جریان است. در اتاق تنهایی ات کسی هست ! نفس بکش و حضورش را احساس کن. تو هنوز آوازت را نخوانده ای٬ به یاد بیاور که زندگی٬ درلحظه ی تولدت چه پیغامی در گوشت نجوا کرده بود٬ که تو به شنیدنش مشتاق شدی و تا به امروز ادامه دادی و هنوز در حرکتی . برف می بارد وتو به هبوط سپیدی بر زمین خیره شدی. لحظه را دریاب ! در چه فکری! هوا سرد و یخ زده است٬ اما قلب تو در سینه چه گرم می تپد. چه کسی در سینه ات بذر عشق می کارد٬ صدایش کن. دست باغبانش را ببوس. دور نیست٬ آن زمانی که این بذرها سبز شوند. بگو کدام قناری در حنجره ات حبس است٬ قفس را بشکن تا آواز رهایی را از حنجره ات بشنوی. در چه فکری؟ زمین گرد است و می چرخد و تو ایستاده ای و نمی افتی٬ کدام جاذبه در کدام مدار تو را سرپا نگه داشته است؟ هنوز در پی نقطه ی شروعی؟ نقطه ی شروع تویی ! از همین لحظه آغاز کن. نزدیک تر بیا٬ در حلقه ی یاران٬ همه جمع اند و هیچ کس غریبه نیست. همه در مدار عشق حق می چرخیم. همسو شو با هر موجودی که جان در او می تپد. همراه شو با هر چه می بینی٬ با آب و باد و خاک و آتش! همه در چرخش اند. در مدار جاذبه ی حق !به رهگذران کوچه های زمستان نگاه کن. هرکدام حلقه ی این زنجیر پاره پاره اند. حلقه ها را وصل کن. برف می بارد و تو در کنج اتاقت نشسته ای و به هستی از پشت شیشه های بخار گرفته نگاه می کنی. تو می توانی با فکری زیبا و نگاهی روشن و امیدوار٬ کلامی موثر و شاد و قدمی نیکخواه ٬ به جان جهان نزدیک تر شوی. اگر احساس غربت می کنی٬ دل تنگی٬ بی تحرکی از حلقه بیرون آی ! هستی عزیز! اول بهمن سالروز تولد زیبایت مبارک.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 1:27 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |