![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
گفتند:چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو كن، شب چهلم خضر خواهد آمد.چهل سال خانه ام را رفتم و روبيدم و خضر نيامد، زيرا فراموش كرده بودم كه حياط خلوت دلم را جارو كنم.
**********************************
گفتند چله نشيني كن،چهل شب خودت باش و خدا و خلوت، شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت.و من چهل سال از چله ي بزرگ زمستان تا چله ي كوچك تابستان را به چله نشستم ، اما هرگز بلندي را بويي نبردم، زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهل ستون دنيا زنجير كرده ام.
**********************************
گفتند دلت پرنيان بهشتي است. خدا عشق را در آن پيچيده است، پرنيان دلت را وا كن تا بوي بهشت در زمين پراكنده شود. چنين كردم، بوي نفرت عالم را فرا گرفت و تازه دانستم بي آن كه با خبر باشم ، شيطان از دلم چهل تکه براي خودش دوخته است. به اينجا كه مي رسم، نا اميد مي شوم، آنقدر كه مي خواهم همه ي سرازيري هاي جهنم را يكريز بدوم، اما فرشته اي دستم را مي گيرد و مي گويد:هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه كن.خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است.دلت را روشن كن تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود.
**********************************
راستي امشب به آسمان نگاه كن، ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است...؟ (عرفان نظر آهاری) مهرآفرینا! امروز روز مهمی است.امروز اولین روز از بقیه زندگی من است.پس قلب خود را می گشایم تا دوباره دوست بدارم و بتوانم بدون هیچ خجالت یا ترسی به همه عزیزانم بگویم : دوستتان دارم.
پ.ن: اعتراف میکنم که دلم براش تنگ شده....وقتی نیست اینو بیشتر می فهمم که: دوستش دارم....اینو اختصاصی به خودش میگم. (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 0:37 توسط یاسمین |
|
|
منم و چند تا قناری با يه زندگی ساده..... يه درخت بيد و سايه اش همينم واسم زياده.....
بعضی موقعها نبايد زياد سخت گرفت.... بايد با زندگی سر سهمت از سرنوشت کنار بيای.... بشينی دو دو تا چهار تا بکنی بعد قرار دادت رو باهاش محکم کنی و بری دنبال کارت.... اينجوری سر و گوشت آرومتر می مونه.... زندگی جاريه مثل يه رود.... البته گاهی مسيرش اونی نيست که ما می خوايم و در اينجور مواقع برای رسيدن به مسير خودمون بايد دست و پا بزنيم ولی نه هميشه.... اگه بشه نوای درون آدم با آهنگ زندگی يکی بشه اونوقت احساس امنيت و آرامش به دست مياد وگرنه بايد يه عمر تقلا کنی تا بفهمی از پس بعضی چيزا بر نميای.... اونوقت غصه ات می گيره... حالا بشين و هی اشک بریز و گريه کن!اما چه فايده.... پس گاهی لبخند زدن به دنيا بد نيست...... البته اينم بگم هيچ وقت آرزوهامون رو نبايد فراموش کنيم.... دو دستی بايد بچسبيم بهشون.... اين آرزوها هستن که به تلاش آدم ارزش می دن.... اگه مشتاقانه چيزی رو بخوای و تلاش کنی بهش می رسی... روح حاکم بر جهان مهربونتر از اونيکه ماها می دونيم ولی چيز مفت به کسی نميده... خوب اينم از عدالتشه ديگه.....
پ.ن۱: در لحظات تصمیم گیری است که سرنوشت شما شکل میگیرد.(آنتونی رابینز) پ.ن۲: به بذل و بخشش عادت کنید.پول نوکری سر بزیر اما اربابی بسیار چموش است.اگر سوارتان شود بنده آن خواهید شد!!!(استانلی جونز)
پ.ن۳: دوستان خوبم این روزها نمی تونم مداوم نت بیام.کار و مشغله هام زیاد شده.اما هر بار که بیام سعی میکنم هرچند کوتاه محبتهاتون رو جبران کنم.فراموشتون نمی کنم. (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:30 توسط یاسمین |
|
|
گاهی وقتها نوشتن سخت میشه-حتی اگه خیال کنی داره بارون میاد و حتی قلم و کاغذ بجای کیبورد و مونیتور جلوت باشه...حتی اگه صدبار هم بگی:"تو همه اندیشه ای!" باز نمی تونی بنویسی.گاهی بالهای فرشته دل که به پرواز درمیاد به آنجا میرسه که کلمه بی معنیه و زمان سکوت و دل سپردن است.باید منتظر بمونم تا فرشته دل کوتاه بیاد.این هم از پراکندگی ذهن منه که گاهی نوشتن رو برام دشوار می کنه....................
"بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد بازهم پائیز آمد.عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت... پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل شور است .... در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشوم ... بیشتر از همیشه صفا میکنم و از همیشه بیشتر دوست میدارم." با نوشتن این چند سطر فرشته دلم کوتاه اومد!!! پ.ن۱: باور کنید از ساعت ۳۰/۱۳ کامپیوترو روشن کردم...وقتی دیدم بازم نمیشه کامنت داد تصمیم گرفتم که آپ کنم.اما تا همین حالا هنوز نتونستم اونجور که دلم میخواد مطلب بنویسم.نه اینکه فکر کنید تا حالا همینجا نشستم و زل زدم به مونیتور....نه.پاشدم یه چیزی خوردم به عنوان نهار.بعد تلویزیون دیدم.در همین حین چشام سنگین شدو خوابیدم.بیدار که شدم بازم اومدم اینجا نشستم تا نوشتنم رو کامل کنم.بازم حسش نیومد....بعد دیدم زنگ خونه رو می زنن.مهمون داشتم.خداروشکر برای شام نموندن.آخه نه همسرم بود و نه من حال میزبانی داشتم.وقتی رفتن اذان مغرب تموم شده بود.نمازمو خوندم و اومدم اینجا.بازم فقط یه پاراگراف اولو نوشتم.سریال روزگار قریب رو تا پایان دیدم که همسرم اومد.براش چای آوردم و نشستیم به حرف زدن.بعد گفت خب حالا شامو بیار........ولی من که شام درست نکرده بودم.همه تلاشش رو کرد که ناراحت نشه... شام رو با هم درست کردیم و خوردیم.حالا اون نشسته به حساب و کتابهاش و منم نشستم اینجا.خداییش تا حالا پی نوشت به این طویلی دیده بودین.بهتر بود این میشد پست من و اون پاراگرافهای اول میشد پی نوشت.. پ.ن۲: باور کنید این یکی دیگه طولانی نیست.فقط خواستم بگم بخدا دلم برای کامنت دادن به شما ها خیلی تنگ شده.اما هر شب با عدم ارسال کامنت مواجه میشم.فقط به دوستان خوبم که وبلاگهاشون آپ شده:دایی نوید عزیز.مجید شر-احسان ولی زاده-ناصر با هر دو وبلاگش-اطلسی-نازی-سوری و فریناز...و بقیه دوستانم هر شب به وبلاگهاتون سر میزنم و پستهاتونو می خونم و حتی کامنتها رو...اما منم مثل یاسی(ساحره) امکان درج نظر ازم گرفته شده!
پ.ن۳: نارسیس عزیزم اگه اومدی وبلاگم یه خبری از خودت بهم بده.خیلی وقته ازت بی خبرم.کامنت دونیت رو هم که بستی. پ.ن۴:نزنین دارم میرم.
(یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:29 توسط یاسمین |
|
|
سلام چند وقت پیش دوست خوبم احسان عزیز منو به یه بازی دعوت کرد.باید خاطره اولین روز مدرسه رو بنویسیم.کمی دیر شد.ولی خب هنوز تو ماه مهریم.راستش من نمی دونم چرا هرچی به مغزم فشار آوردم خاطره اولین روز مدرسه ام یادم نمیاد.البته یه چیزایی خیلی جزیی یادم میاد.اسم معلمم خانم جعفری بود.مدرسه ام رو دوست داشتم اما میشه گفت دختری تقریبا خجالتی بودم.یه دوست بیشتر نداشتم.با بقیه زیاد صمیمی نبودم.بعد هم به علت تغییر مکان سال بعد مدرسه ام عوض شد. بیشتر خاطره هام از دبستان بعدی بود که چهارسال ابتدایی رو اونجا بودم.معلم کلاس دومم یه آدم عقده ای بود.نه تدریسش خوب بود، نه اخلاقش.با بچه هایی که درسشون خوب نبود برخورد خیلی بدی داشت.اولین تنبهیش هم این بود که لپ دخترای کوچولو رو محکم میکشید...طوری که سرخیش رو گونه ها می موندوتنبیه جدیترش این بود که بچه ها رو می برد کنار پنجره و تهدیدشون میکرد که از پنجره پرتشون می کنه بیرون.و بچه ها ضجه میزدن و گریه میکردن تا این بار ببخشدشون.طفلی دخترای کوچولو!چندبار خانواده ها اعتراض کردن تا کمی رفتارش رو بهتر کرد.اما خاطره ای که یادمه خیلی خنده داره.اونقدر خنده دار که معلم بداخلاق مارو هم خندوند. سر کلاس بودیم و معلم گفته بود تو برگه هامون با کلمه هایی که داده جمله بسازیم.یکی از کلمات "خرطوم"بود.برگه ها رو تحویل دادیم و معلم داشت تصحیح میکرد که دیدیم یهو صدای خنده اش بلند شد.بعد برای اولین بار دیدیم با خنده داره باهامون حرف میزنه:"بچه ها ببینید سراج پور با کلمه خرطوم چه جمله ای ساخته.(پدر من خرطوم دارد.)"این بنده خدا اصلا معنی خرطوم رو نمی دونست.برای همه ما واقعا عجیب بود.و باز هم برای اولین بار ما بچه ها همراه با معلم خندیدیم. این روزها فکر میکنم چقدر رفتار معلمها در موفقیت و عدم موفقیت بچه ها تاثیر داره.معلم کلاس اولم که حس کرد من خوندن و نوشتنم خیلی بهتر از بقیه بچه هاست به مادرم گفت برای دخترتون کتاب زیاد بخرید و یا حتی در کتابخانه ای عضوش کنید تا کتابهای مختلف بخونه.تا حالا دخترتون نمره املاش زیر بیست نبوده.یادمه در سال چهارم و پنجم دبستان همیشه من بودم که باید اول از روی درس جدید یه بار می خوندم.ببینید چه پیشرفتی کردم حالا با تشویق معمها.الان من شدم غلط گیر نوشته های نویسندگان وبلاگی و بهترین خواننده وبلاگها!!!
پ.ن:میگم اگه تو این پستم غلط املایی داشتم ازش بگذرید و صداشو در نیارید.آخه الان با عجله دارم میرم.اصلا وقت ویرایش ندارم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 16:2 توسط یاسمین |
|
|
چشم به هم زديم ماه رمضان هم رفت ... البته به قول يکي از آشنايان که ميگه: ماه رمضان هميشه هست و دوباره مياد .. اين ما هستيم که معلوم نيست سال ديگه زنده باشيم و توفيق درک اين ماه عظيم و با برکت را داشته باشيم ، يا نه. انشاءالله هر کدوم تونسته باشيم به اندازه کافي از اين ماه ره توشه کسب کرده باشيم ... کاش همه ماه ها صفای ماه رمضون رو داشت. دعا کنیم واسه اونایی که پارسال مهمون سفره حق بودن و امسال دستشون از دنیا کوتاه بود، خدا بیامرزدشون.... دعا کنیم واسه همه مریضا ، واسه همه عزیزا ، واسه همه دردمندا ، واسه دلای خسته ، واسه همه ، واسه خودمون... دعا کنیم که عاقبت هممون ختم به خیر بشه .... دعا کنیم که هر شب مثل شبهای قدر سبک و آروم سر روی بالش بزاریم ..... دعا کنیم واسه مهربونی ها ، واسه صفای دلها ، واسه دیدارها ، واسه برکت سفره ها ، دعا کنیم که هیچ وقت سکان کشتی زندگیمون و به دست شیطان ندیم ، دعا کنیم خدا به همه عاشقا صبر بده تا در راه عشق مرتکب گناه نشن ...!!! (آمین) التماس دعا(یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:10 توسط یاسمین |
|
|
در مجالی که برایم باقیست پ.ن: ميان بغض تولد لحظه هاي بي قراري ام هميشه کسي است براي آمدن؛که هرگز نيامده است!و من به پاييز گفته ام که اگر او بيايد حتما مداد رنگي هايي که او کم دارد برايش خواهم آورد تا بهار، ديگر دلش را نسوزاند با رنگ! و من و پاييز، او را از پشتِ بيدِ مجنون هايي که به باد باج نمي دهند، صـــدا مــــي زنيم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 18:45 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |