![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته! شاعر: یغما گلرویی آهنگ ساز: سیاوش قمیشی خواننده:سیاوش قمیشی ************************************** پ.ن۱: گرچه از این که پستهای وبلاگم فقط یه آهنگ و یا ترانه به تنهایی باشه زیاد خوشم نمیاد-اما حس کردم این ترانه گلرویی با صدای قمیشی به اندازه چندتا پست حرف داره و خیلی هم دلنشینه. پ.ن۲: موقتا آهنگ وبلاگم تا پست بعدی همین آهنگ قمیشی خواهد بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:26 توسط یاسمین |
|
|
آن همه تلخی و غم،این همه شادی و ایمانت را... گاه دلتنگ شوی،گاه بی حوصله و سخت و غریب گل نازم! این بار چشم دل را وا کن! حرف نو را این بار،از لب شاد چکاوک بشنو! چشم دل را نو کن ...آری ای خوب قشنگ! روز نو آمده است! و بهار هم امسال فاصله بسیار است بین خوبی و بدی...می دانم!!! روز نو،هر روز است!
پ.ن۱: از امروز لذت ببر...به فردا اعتمادی نیست!(هورس)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 14:32 توسط یاسمین |
|
|
باغبان من باش
چه نرم و لطيف ميرويد در جهان انديشه ام تنپوش آبي آرزوهايت! و چه بيقرارند در نوازش باد ،گيسوانت. گونه هايت ژرفاي آسماني است که بي هيچ ستاره تو را درخشيد. و چه زلال چشمه هايي که تو را جوشيد و پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد.
نرم و لطيف مي آيي سبز و خرامان و چه آهسته بر مي فرازي رويش قامت ام را بر جنگل سبز ديدگانت.
با غبان من باش! من آن نگاه سبز ياس سپيدم. رويشي بي دغدغه بر سنگ بوته هاي عقيق و گلوگاه فرياد يک غرور بر آواز هاي مغموم حنجره ات . بر آستان مخمل ديدگانت مرا فرياد کن و بر شمعداني گل هايت مرا برويان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:19 توسط یاسمین |
|
|
سلام
دیشب وقتی کار نیمه کاره ترجمه ای رو که داشتم,ساعت سه و نیم سحر به پایان رسوندم یه نفس راحت کشیدم و گرفتم با آرامش خوابیدم.هر دفعه که کار ترجمه دارم,به خودم میگم این بار دیگه هر روز یه مقدارشو ترجمه میکنم تا به دقیقه نود نکشه.اما متاسفانه اکثرا همه کارای حتی غیر ضروری رو انجام میدم غیر از کار اصلی که به طرف قول میدم سر وقت تحویل بدم.این کارایی که با خودم به خونه میارم همیشه اینجوریه....دیروز به گشت و گذار و تفریح و مهمونی گذروندم و ساعت یک شب تازه اومدم خونه و وقتی با اعتراض همسرم روبرو شدم که این وقت شب چه وقت ترجمه است...با یک اعتماد به نفس کاذبی برگشتم گفتم: اتفاقا در این ساعات نیمه شب آدم فکرش آزادتره و هیچ سر وصدایی نیست.من اینطوری راحت ترم(بماند که چقدر بهش غبطه می خوردم که راحت میگیره می خوابه حالا از موضوع اصلی دور نشم میخواستم اینو بگم که وقتی ترجمه تموم شد و من خواستم بخوابم یاد روزای دانشجویی افتادم که وقتی امتحان داشتیم شبهای امتحان واقعا خسته کننده بود.به خودم می گفتم امتحانات که تموم بشه یه دل سیر میخوابم,میرم خرید می کنم,یه ناهار توپ درست میکنم(آخه ایام امتحانات غذای من معمولا نیمرو و املت بود.)با بچه ها پارک میریم .....میگفتم همین امتحانو که خوب بدم دیگه هیچی نمی خوام.یعنی همه لذتهایی که دلم می خواست در روز داشته باشم,موکول میکردم به بعد از امتحان. غافل از اینکه فرصت لذت بردن از تجربه های ساده رو در زندگی از دست می دادم. الان فکر میکنم که چقدر عجیبه برای رسیدن به یک لذت جدید,تجربه جدید,یا نعمتی تازه فرصتهای موجود رو از دست میدیم. لازم نیست به دنبالش باشیم.در طی روز برای خودم حتی یک غذا درست کردن با حوصله و از روی علاقه, یک خوردن لذتبخش و بدون عجله, یک استراحت, یک دید و بازدید, یک قدم زدن یا حتی نفس کشیدن در هوای خنک سر شب یا سر صبح در تابستان توجه و همراه بودن با خانواده و خیلی چیزای دیگه می تونه یه روز قشنگ برام بسازه که سرشار از اشتیاق و لذت باشه.... وقتی در حال انجام یک کار سخت هستیم فکر میکنیم بعد از به پایان رسوندنش دیگه کاری نداریم و فرصت کافی برای رسیدگی به تمام فراموش شده هاست.اما به محض اینکه تموم میشه کار بعدی شروع میشه و فرصتی که می خواهیم کمتر به سراغمون میاد.مگر این که خودمون بسازیمش....... ***************** تنها بودم یه دفعه پاشدم رفتم حیاط رو آب و جارو کردم, باغچه و گلدونا رو آب دادم, یه چای درست کردم و گذاشتم حسابی دم بکشه, یه سینی زیبا برداشتم, قندون و قشنگترین فنجونا و یک ظرف کوچک شیرینی توی اون گذاشتم. در حالی که خیلی کار داشتم یه فرصت به خودم دادم چای ریختم و با آرامش خوردم و در حضور زمین و آسمان و گلها و اشیای اطرافم به "من" قول دادم که از این به بعد ازش غافل نشم, چون سلامت و خوشبختی اش مهمترین مسئله و مهمترین کار منه.قول دادم مواظبش باشم. پ.ن۱: هیچکس نمی تواند احساس بدی در شما به وجود آورد مگر آنکه خودتان این اجازه را به او بدهید. پ.ن۲: وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد دلیلش آن است که شما هم چیز زیادی از او نمی خواهید.(مارسل پیره وو)
پ.ن۳: بابت پرحرفیم معذرت میخوام.حس کردم این قضایا تو زندگی همه ما وجود داره گفتم شما هم بخونید. (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:55 توسط یاسمین |
|
|
ابرها در دوردست انتظار گرد هم نشسته اند و از دورها به اینجا نگاه میکنند....به زودی از راه می رسند و بی درنگ پس از برق خیره کننده اشان می بارند.پس تا آن هنگام,آن لحظه سیراب شدن,صبوری می کنم و با عطش میسازم تا ابرهای سرگردان و معطر به باران از راه برسند!باران برای من خواهد بارید.صبر و امید از آن من است.............. **************** جوانیم و سرشار از نیروی حیات بخش کیهانی!اما چون از رمز حضور صبوری غافلیم از مسیر الهی بخش سبقت میگیریم و با این شتاب کاذب,از حلقه بیرون می افتیم...همچون ماهیهایی که از شوق شنا کردن در اقیانوس,از رود بیرون می پرند و در خشکی خشک می شوند و از ادامه راه باز می مانند. دلم میگیرد از این شتاب زدگی...از این سرعت کاذب و سبقتهای بیجا! از این طی کردن یکشبه ره صدساله... از اینکه ما دختران و پسران زمینی,مردان و زنان فردا از خاک نمی آموزیم که "زمان",رمز دریافت بهترین ها را با همراهی لحظه به لحظه و هشیارانه امان به ما خواهد آموخت.نمی دانیم از غوره تا انگور شیرین شدن,خط فاصله ای هست که در ابتدا بسیار طولانی به نظر میرسد ولی در هنگام شیرین شدن و رسیدن,آن خط فاصله حتی به یاد نمی ماند و مثل خاطره ای در دوردست حافظه,کمرنگ می شود.مثل طعم شیرین پیروزی بعد از دشواریها.....صبور باشیم که لیاقتمان بهترینهاست....دوست بداریم و عشق بورزیم و مهربان باشیم.
پ.ن۱:آرامش فکر بزرگترین خوشبختی است...(بودا) پ.ن۲:تفکر مثبت رو هرجا که میرید بپاشید تا زمین پر بشه از گلای لبخند(حلت)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 16:33 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |