![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
نمی دانم به دنبال قطعه گم شده ای بودم که مکمل لحظه های تنهاییم باشد یا می خواستم قطعه گم شده کسی باشم... در این دنیایی که شادیهایش سراب است و گاه غمهایش عرش پروردگار را می لرزاند... نه به دوستت دارم هایش، نه به عهد و پیمانهایش و نه به معنای عمیق کلمه وفا می توان دل بست... وقتی که واژه ها تاب بیان واقعیت ها را ندارند، وقتی که حرفهای نگفته دل من سر به آسمان گذاشته است... وقتی که معنای دقیق دوستی و با هم بودن در هیچ کتاب لغتی یافت نمی شود... وقتی پیمان امروز به راحتی بستن چشم های تو بر من فراموش می شود... دیگر نه می خواهم قطعه گم شده کسی باشم و نه به دنبال قطعه گم شده ام خواهم گشت... فهمیدم که به سادگی گذشت ثانیه ای می توان خاطره شد... خاطره ای که شاید بر دفترچه وقایع زندگی نوشته شود شاید هم نشود... خاطره ای که چه تلخ چه شیرین به مرور از صفحه روزگار محو می شود... نه آنکه حرفی برای گفتن نداشته باشم... نه آنکه جواب دادن را یاد نگرفته باشم... نه آنکه سکوتم به معنای رضایت از همه وقایع باشد... نه اینگونه نیست... حرفهایم باشد برای روز مبادا... نه به دنبال اثبات خودم هستم و نه می خواهم لحظه ها را به میهمانی سرد بحران ببرم... حتما روزی به نام روز مبادا هست که من و غصه ها و دلتنگی ها و حرفهای نگفته ام، در آن روز معنای شیرین وجود را تجربه کنیم... حرفهایم باشد برای روز مبادا، که ایمان دارم سخت ترین کارها در این دنیا، خوب بودن و خوب ماندن و خوب برخورد کردن است... که می دانم برای بد بودن و دل شکستن و ناراحت کردن یک همراه نه لزومی به پرداخت هزینه است و نه هیچ وقت دیر می شود... وقتی که به سادگی گذشت ثانیه ای می توان خاطره شد، وقتی چه بخواهی و چه نخواهی خاطره تو محو می شود... من میگذرم از هر آنچه مرا به لمس آرامش و دل تو را به مرز بحران می رساند... من میگذرم از تمام آن عهد شکنی ها و بی وفایی ها و بی مهری هایت... من می گذرم... نه آن گونه گذشتی که پس از گرفتن انتقام باشد، نه آن گذشتی که نتیجه اش اثبات خوب بودن من باشد ...که همه اینها نیز فراموش می شود... من می گذرم تا خودم از لحظه لحظه بودم راضی باشم... تا شاید آن یگانه که تنها مهربان عالم است از من راضی باشد...
پ.ن:شاید آن روز که سهراب نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر دردگل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس...زندگی اجبار است !!!!!
(یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:52 توسط یاسمین |
|
|
امروز نه آغـــــــــاز و نه انجــــــــام جهان است ای بس غم و شادی که پس ِ پرده نهان است سلام
بدون این که مطلب خاصی مد نظرم باشه اومدم اینجا که بنویسم.هنوز نمی دونم از چی میخوام حرف بزنم...گاهی اوقات "نوشتن" این ساده ترین کار چقدر سخت به نظر میرسه!!! چند روز تعطیلی را همینجا بودیم.تو شهر خودمون.گاهی می رفیتم گردش تو خیابون و خونه اقوام و یا زیارت و خرید . آفتاب و سبزی و دریا و نسیم را دلم میخواست،گاهی چشمم را می بندم ساحل شنی زیبا را می بینم و آبی باشکوه دریا را و آفتاب را که با سخاوت بر همه می تابد....دلم هوای دریا کرده.اما این روزها هوا بارونی و ابریه و حتی شبهای سرد که البته برای قدم زدن عالی است... دلم سفر می خواست.اما نشد.مثل همیشه.مثل همه وقتهای دیگه که قراره بریم ولی نمیشه....هنوز تو این خونه کارای انجام نشده دارم.کمی ریخت و پاش و جابجایی وسایل مونده.همینجوری خوبه.روزهای تعطیل رو سرم گرم همین کارا بود.غروبها بیرون رفتن سرجاش بود.حتی به حد نیم ساعت قدم زدن...جای شکرش باقیه که این فرصت جور میشه!!! برعکس خونه قبلی پرده های این خونه رو خوشرنگ و شاد انتخاب کردم.هال رنگ کرم و قهوه ای براق.آشپزخونه با زمینه زرد.اتاق خواب با رنگ صورتی کمرنگ و اتاقهای دیگه هم آبی.همگی کم رنگ و خوش رنگ.اسبابها رو با چیدمان جدید چیدیم و عاشق چیدمان جدید شده ایم.این روزها ظاهرا همه چیز درخشان هست! قاب عکسهای عقد و عروسی رو دیگه جمع کردم.حس کردم بچه بازیه!!!ظاهرا همه چیز روبراهه...اما... این دل لعنتی نمی دونم چرا گاهی بهانه گیر میشه.مثلا همین امروز دلم یه چیزی می خواد.از صبح تا حالا لج کرده.اما نمی گه چی میخواد...یه تغییر...یه حس ایده آل که پیداش نمی کنم.شده گاهی احساس عجز و درموندگی کنی و حس کنی اون تغییری که دلت میخواد رو دیگه هیچ وقت نمی تونی به وجود بیاری؟!!! اون چیزی که اولش فکر میکردی نشد...و بعد میگی مهم نیست به مرور درستش می کنم و میشه همونی که می خواستم.من می تونم...سعی میکنی و همه تلاشت رو میکنی تا به دستش بیاری ولی آخرش به بن بست میرسی و تسلیم میشی.و میگی حالا که نشد به جهنم ادامه بده همینجوری.حالا سعی کن همین جوری که هست ازش لذت ببری....ولی ته دلت بازم دنبال همون حس قشنگی که اول راه داشتی میگردی. حالا تو یه چیزی داری که شاید خیلی ها نداشته باشن : "صبر"...این جور وقتها خدا در کمال سخاوت و بخشش صبر رو بهت تقدیم میکنه تا درجا نزنی و از هم نپاشی...به خودم میگم کاش خدا اونجاییکه خودش حس میکرد باید به بنده ای توانایی کاری رو بده میداد.مثلا من توقع زیادی ندارمها.باور کنید چیزی که تو ذهنم دارم یه کار خوب و مفیده و خدا هم بهش تاکید کرده.فقط یکی یادش رفته اونو... من می خوام یادش بدم تا همه چی قشنگ بشه براش... نه برام...نه برامون.... اصلا خدایا چرا گاهی اینقدر بنده هاتو متفاوت آفریدی!!!
پ.ن ۱: (این پی نوشت بعد از کامنت دایی نوید حذف شد) پ.ن۲ : اگر از این پست چیزی دستگیرتون نشده به گیرنده هاتون دست نزیند.مشکل از فرستنده است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 17:36 توسط یاسمین |
|
|
امشب یه شب زیبا و قشنگیه که من به خودم قول داده بودم رو سنگم که باشه امشب رو بیام نت و آپ کنم.آخه مگه من چندتا از این داییهای خوب و مهربون و نازنین دارم.راستش اینجا باید اعتراف کنم که تو دنیای حقیقی سه تا دایی دارم که برعکس عموهام که جونم میره براشون با این داییها زیاد صمیمی نیستم.حالا اومدم تو نت یه دایی دارم که هر روز بیشتر و بیشتر از شخصیتش خوشم اومده و به خودم می گم یاسی تو چقدر خوش شانسی که هم یه خاله خوب اینجا داری و حالا هم تونستی یه دایی خوب داشته باشی.حالا بماند کلی دوستهای خوب و نازنین مثل تک تک شمایی که الان دارید این پستم رو می خونید دارم. حالا این دایی خوب و نازنین رو به شما هم معرفی می کنم . این شما و این هم دایی نوید ما.
۱۵ خرداد روز تولد دایی گل ماست.که من هم از همین وبلاگ به ایشون تولدشون رو تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال زندگی سراسر سلامتی و نشاط و شادکامی داشته باشن.حالا گرچه دور از وطن و در دیاری دیگر هستند اما افتخار ما اینه که ایران و ایرانی رو دوست دارن و همیشه آرزوی بهترین هارو برای جوانان ایرانی دارن. دایی نوید عزیز: روز تولدت رو با تقدیم زیباترین گلها در نهایت صمیمیت بهتون تبریک میگم.قشنگترين گلهاي دنيا به خاطر قشنگترين روز دنيا كه روز تولد توست تقديم تو. از خداوند مي خواهم كه آسمان نگاهتان هميشه آفتابي وگل لبخند هميشه بر لبانتان شكوفا باشد. دلتان تابنده و مهرتان تا ابد پاینده باد.
(یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:34 توسط یاسمین |
|
|
تقدیم به همه دوستان همکلاسی که قلبهایشان به وسعت دریاست و روحی به سبزی جنگل دارند: ای خواهر و برادر همکلاسی ام که از کناره آبهای نیلگون خلیج فارس و دریای عمان آمده ای-ای هموطن ایرانی من که از خطه سرسبز شمال به کویر کاشان سفر کرده ای...ای هموطنی که از دل کویر جوشیده ای و تو ای همشاگردی مهربانم که از کناره زاینده رود و کارون راهی این دیار شده ای .... در این لحظه پرنده خیالم را به گذشته های دور می فرستم و به یاد روزهای گذشته میفتم که زندگی ساده و آرامی را در کنارت سپری میکردم.سال آینده نیز در چنین غروب غمباری به یاد امروز میفتم. روز وداع با تو عزیزی که در این راه با من همراه بودی و یک سبد پر از خاطرات سبز توشه راهم نموده ای ... چه خوشحال بودم آن روز که آمدی با دستهایی پر از نور و دلی سرشار از شور و حرارت ...و چه غمگینم اکنون که می دانم روزی به نزدیکی همین روزها بار سفر میبندی و به شهر و دیار خویش باز میگردی.ولی باور مکن که من به تاریکی عادت کنم و در تکرار روزهای خالی از نور تو را فراموش نمایم. ای عطر عاطفه-ای همکلاسی کاشانی من! دیگر نخواهم گفت اینجا آنجایی نیست که به دنبال آن بودم.دیگر فکر نمی کنم که در بیابان به دنبال سراب آمده ام.حال میدانم که شهر تو دیار علم و دانش است و موطن سهراب و فراموش نمی کنم که شهر تو مهد تمدن باستان است و کاشانه آریانپور کاشانی ... حال می دانم که در این دریای علم می توان صدف معرفت صید کرد اما اگر خود بخواهیم و از او که آفریننده عشق و هستی است غافل نشویم. ای همسفر! ای آشنای ناآشنا دیگر ترانه های تو در ذهن ملول کوچه پس کوچه های این شهر نمی پیچد ...تو می روی و در آشیان خاطره ها خواهی آرمید. اما بدان که خانه کوچکم پر از زمزمه های محبت آمیز توست...پر از ترنم های مهر و تبسم های شیرین و پر از نگاههای پاک و معصومانه تو همکلاسی عزیزی که همسفر سالهای جوانی ام بوده ای. نگاه پرمهرت را بر کاج سبز خانه می آویزم و عطر یادت برای همیشه در لحظه لحظه جانم جاری خواهد ماند.....
پ.ن۱: روز سوم خرداد شاید برای ایران خاطره فتح خرمشهر را داشته باشد.اما برای من و همکلاسیهای دانشگاهی ام خاطره روز جشن فارغ التحصیلی امان را به همراه دارد....این متن هم در همان روز توسط یکی از همکلاسیهای ما خوانده شد که همه مارو تحت تاثیر قرار داد.دلم برای تک تکشون تنگ شده پ.ن۲: از امشب به مدت چند روز نمی تونم نت بیام.اما وقتی برگشتم جبران نبودنم رو می کنم.منو فراموش نکنید
(یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:41 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |