![]() |
![]() |
|
| سرمایه هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد! |
|
سلام
امروز وقتی پست جدید ناصر رو تو وبلاگ این "حال من بی تو" می خوندم دیدم از دفتر خاطراتش نوشته.یادم اومد یه روزگاری منم دفتری داشتم که وقت و بی وقت می رفتم سراغش و همه دلتنگیهام و دلگیریهامو توش خالی میکردم.وقتی یادم میاد تا حالا چندتا دفتر خاطرات داشتم خودم متعجب میشم.اگر همه رو تا حالا نگه میداشتم شاید حالا بیش از ۲۰ تا دفتر داشتم.اما هر کدومشون رو یکی بعد از دیگری دور مینداختم.حتی یادمه وقتی خواستم ازدواج کنم چهارتا دفتر رو با هم دیگه گرفتم سوزوندم و گفتم فصلی نو آغاز شد!!!آخه بدی من این بود که همیشه به وقت دلگیریهام سراغش میرفتم و بنابراین نوشته هام همش رنگ و بوی غم و اندوه داشت و با خوندنشون دلم میگرفت....
اما الان که فکر میکنم می بینم با همه این حرفا دفتر خاطره داشتن یه خوبی داشت و اونم این که توش هیچ نیازی به سکوت نداشتی.نیاز به پنهون کاری نبود.خیالت نبود چی میگی و چی می نویسی....هرچی تو دلم بود خالی میکردم.همه حرفای دلم....و اون وقت حس میکردم سبک شدم....آروم میگرفتم. امشب اما بعد از مدتها دلم خواست از دلتنگی بنویسم.و اون وقت یادم اومد که ای دل غافل دیگه دفتر خاطره ای ندارم.گفتم یاد روزگاران گذشته به خیر.....با پیشرفتی که تو عصر جدید داریم وبلاگ داشتن خودش نوعی دفتر خاطره داشتنه....اما عجیبه که اینجا نمی تونم راحت حرف بزنم....همونطور که تو دفتر خاطره می نوشتم.....دلم می خواست الان دفتری داشتم مثل قدیما و قلم و میگرفتم و دل کاغذ سفید رو با نوشته هام سیاه میکردم.... می نوشتم امشب دلم خیلی گرفته.....از اینکه باز هم پا روی خواسته دلم گذاشتم...از این که باز هم کوتاه اومدم.از اینکه باز هم گذشت کردم...نه...باید درستشو بگم از این که باز هم مجبور شدم همه این کارا رو انجام بدم.... خیلی چیزها می تونه آدمو عذاب بده...اما من اصولا از بی تفاوتی و بی اعتنایی از غرور و خودخواهی متنفرم.امشب دلم می خواست فقط و فقط یه گوش شنوا داشتم تا براش حرف بزنم....فقط گوش کنه.و سعی نکنه برای حرفهای من دلیل و توضیح داشته باشه.....دلم می خواست دلی نگران اشکهای من باشه و کسی برای دلداری دادن وجود داشت... حرفهام ديگه شاید تكراريه... زندگي همان زندگي عادي بي اهميته... جاي من ديگه در هيچ زاويه اي از زندگي خالي نيست... مي خواستم با حضورم رنگين كماني براي لحظه هاي بارونيت باشم... گويا لحظه هاتو بارونیتر كردم... ديگه جايي براي حضور من باقي نمونده ...... بهتره اینجا بیشتر از این ننویسم.نمي نويسم تا حرف هاي نگفته ام در كنج خانه دلم باقي بمونه!!! خستگي هام، غصه هام، بي پناهيهام همه براي خودم... نه مي خواهم آن را قسمت كنم نه مي خواهم آن را نمايان كنم... فقط يادت باشد... من به يك لبخند، به "گفتگوي ساكت دستها "، به نگاهي مهربان.... تا مرز عبور از اين دلتنگي پيش مي روم...
پ.ن۱: "تنها امتیاز ازدواج این است که وقتی از عشق او فارغ می شوید و یا او از عشق شما فارغ می شود-ازدواج شما را با هم نگهمیدارد تا شاید روزی دوباره عاشق هم شوید!!!" پ.ن۲: لطفا این پست منو فقط پای یه درد دل ساده بذارید که خیلی وقتا تو زندگی خیلیها پیش میاد و شاید فردا رنگین کمانی بعد از یک شب بارانی ببینید!!! (یاسمین) |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:1 توسط یاسمین |
|
|
اندازه یک حبه قند است گاهی می افتد توی فنجان دل ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین دیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود ما
………………… طعم دهانم تلخ تلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست ؟؟؟
بر روح سرتاپا کبودم
ای وای پیش از آن که از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من رازونیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو کی می رود این درد و کی درمان می آید؟ شب بود اما
صبح آمده این دوربرها
این رد پای روشن اوست
ای بال و پرها ……………….. لطفت برایم نسخه پیچید :
یک شیشه شربت آسمان
یک قرص خورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود. زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ... ...........................................................................
پ.ن: کشتی استوار و نا خدا ماهر است.
این تویی که دلی آشفته داری!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:20 توسط یاسمین |
|
|
... وقتی در تاریکی راه می روی و مدام بر زمین سخت می خوری, دلت می خواهد کسی
باشد که بر زخم های دلت مرهمی بگذارد . یک آشنا ! یک دوست! ....
کسی چه می داند ... شاید ، این قدر همدیگر را دوست نمی داشتیم اگر از دور به تماشای روح هم نمی نشستیم . کسی چه می داند ........ اگر آسمان ما را جدا نمی کرد شاید ، این قدر به هم نزدیک نبودیم !
پ.ن: تقدیم به همه دوستهای اینترنتی ام. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:31 توسط یاسمین |
|
|
قاصدک يادت هست ؟ چه سوالي ، اي خدايا چه سوالي مگر امکان دارد ؟ سرخي آتش عشقي ، که فراز دريا نور و گرما به دل خسته ز تزوير من و تو مي داد مگر امکان دارد ؟ که ببيني مه را- زده تن در دريا شده خيس از امواج - برده هوش از دل ها مگر امکان دارد ؟ تر شوي از گريه - خم شوي از هق هقبشکني بغضت را- لت زني بر دريا مگر امکان دارد ؟ آنقدر داد زني بر سر آب - کان سيه ، سرخ شود ز نم قطره ي خوني - که به لب ها داريمگر امکان دارد ؟ تن زني در دريا - از تب تند سفيد ماهت تر شوي از گرما - بر ستاني مه را گرم آغوش بگيري او را غرق در بوسه کني عشقت را بگذاري حسرت - بر دل سنگ و سياه دريا قاصدک ، من چه سوالي کردم مگر امکان دارد ، که فراموش کني ،- آن همه شور و عطش را ، آن همه شوق و غزل را ؟ قاصدک اما من هر چه در گوشه ي اين ذهن خرابم ، گشتم کم و کمتر جستم - که چه شد آن مه را که چون از خيسي گرم عطشش گشت رها راه بالا بگرفت - رفت و شد باز نگيني اعلا بر سر تاج زمين تنها قاصدک ، ماه ، انگار فقط هوس آب تني در سر داشت ، هوس آب تني در سر داشت ...============================================ فرصت سلام امشب سهم تو بوده ...سکوت٬ قصه هر شب من!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 2:46 توسط یاسمین |
|
|
ستاره اي بدرخشيد وماه مجلس شد دل رميده ما را انيس ومونس شد
تو سزاوار همه ي خوبي هايي هستي که مي تواني مجسم کني سزاوار تمامي شادي هايي که مي تواني داشته باشی
همراهي دوستان و عشق خويش. تو سزاوار همه ي خوبيها هستي. جشن بگير که زنده اي، که احساس داري که گريستي، که به يادت آوردند که به ياد مي آوري، که باد پيام اميد مي آورد، که مهر مي ورزي، که بهار براي تو آفريده شده، که حق داشتي، که بخشيدي، که باران باريد و همه ي ما را بخشود، گل سرخ سرانجام شکفت و شکوفا شد،
کمال خود را در کمال ،جشن بگير! ميان گريه، خنديدنت را جشن بگير! لحظه را جشن بگير! بودن را جشن بگير!
اي همرنگ وهمراه وهمسايه بهار تولدت مبارك
(یاسمین) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 3:56 توسط یاسمین |
|
|
بهار بهترين بهانه براي آغاز ،
(یاسمین) پ.ن: مردم اشتباهات خود را روی هم میریزند و از آن غولی به وجود می آورند که نامش را تقدیر میگذارند.....!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:28 توسط یاسمین |
|
|
آمد از ره فصل زیبای بهار نو بهاران خنده زد بر کوهسار
بوی نارنج و ترنج و عطر بید می توان از تربت حافظ شنید
دامن ایران زگل سرشار شد ای عزیزان موقع دیدار شد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:19 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
| پيوندهاي روزانه |
|
آرتاوریژ لایق بدانی یا ندانی... Finding The Best جوگیر نشوید لطفا باغ خیال باد خزون سرگردون(احسان) پنجره نگاه من سکوت سرد اراز(محمد) آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
مجيد شر |