![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
کجای خواب مانده ایم؟ کجای خواب بودم؟
۱۰بهمن روز اعلام حمایت و همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند نام نهاده شده است. گرچه کمتر مطلب سیاسی تو وبلاگم می نویسم اما از آنجاییکه مثل همه ایرانیان خواهان آزادی و دموکراسی هستم دور از انصاف دیدم که به دعوت نوید عزیز لبیک نگم و مطلبی در این رابطه تو وبلاگم نداشته باشم.من هم به نوبه خود از دوستان وبلاگ نویسم دعوت میکنم تا اگر مایل بودند مطالبشون رو در این مورد پست کنند. نیلوفر عزیز(تلخ...اما دوست داشتنی) نوید عزیز شرمنده هر چی زور زدم بیشتر از این تو پیوندهام کسی رو پیدا نکردم که وبلاگش با اینجور مطالب جور باشه.یه چندتاییش رو هم که داشتیم شما قاپیدی.مثل (مجید شر-پانته آ-ناصر)اینه که به من تخفیف بدین تا از همین پنج عزیز دعوت داشته باشم. (یاسمین) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به تو که دلت دریای مهربانی است:هستی عزیزم اول بهمن روز تولدت مبارک
خوشا بحال جهان که سیصدوشصت روز دیگر را با تو به شب رساند خوشا بحال جهان که به پهنای یکسال دیگراز تو گذشت...
(یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 20:26 توسط یاسمین |
|
|
هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.
باز نواي گرم محرم ، سرماي زمستان را در هم نورديد . شور حسيني با مهر علوي در آميخته شد و جاني دوباره به عالم امکان بخشيد ؛ در حاليکه جهان هستي همچو برگ خزاني،اسيرزمستان سرد بي حيايي شده است .
اما اکنون آب طاهر عزاي حسين (ع) زنگار چرکين فساد را از روح و جان بشر ميزدايد وعشق حسيني و رشادت زينبي زانوهاي خم و کمر کمان انس و جن را دوباره استوار مي کند . مولاي من حسين ؛ اگرچه سرتا پاي آلوده و غرق در گناهم ، روي سياهم و قلب سنگم به نداي ملکوتيت پاسخ نمي دهد ؛ ادعاهايم گوش فلک را کر مي کند در حاليکه خود مي دانم من در اين زمان زاده شده ام که دروغ بگويم که يار توام . حال اينکه قلب نازنين فرزندت مهدي موعود(عج) هماره از نظاره پرونده سياه و آلوده من ميشکند ولي بازهم دروغ مي گويم و خود را ياور ايشان مينامم . اما اينبار عنايتي کن ؛ مرا ببخش؛اگرچه از طاعتت سر باز زدم ، درکلاس درست غائب بودم ، ندايت را نشنيده گرفتم و سخت دربند لبيک گويي اهريمنان شدم ... اينبار مرا مرحمتي کن ؛
اگرچه شياطين انسي و جني مرا در زنجير آتش بار غفلت به بند کشيده اند و و غبار جهل و ناداني بر روح غافل من قنديل بسته اند .مرض مزمن گناه و عصيان رهايم نمي کند .اما ادعا ميکنم که شيعه توام.
اينبار از ته دل مي گويم : لک لبيک حسين بن علي (ع) .مرا بپذير.
من اعتراف مي کنم که تو را ياري نکردم اما.... ================================================ پ.ن: امروز قرار نبود آپ کنم.می خواستم به دوستام سر بزنم و کامنت بذارم براشون.اما دلم یه جورایی بیقرار بود.یه بغض قدیمی که همیشه در این ایام به سراغم میاد.....یه دلتنگی دیر آشنا.... دلم خیلی گرفته.اونقدر که الان جز اشک هیچی آرومم نمی کنه....فقط تنهایی و اشک ..............شما هم برای بخشیده شدن گناهانم برام دعام کنید.بلکه شفاعت مادرش (فاطمه زهرا"س")نجات بخشم باشد!!! این دو روزکه نیستم.وقتی برگشتم لطفتون رو بی پاسخ نمیذارم.خدانگهدارتون.التماس دعا.......... (یاسمین) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:14 توسط یاسمین |
|
|
دوستم داشته باش ، بادها، دلتنگ اند دستها ، بیهوده ، چشمها، بیرنگ اند دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند برگها می سوزند ، یادها می گندند باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز آشتی كن با رنگ ، عشق بازی با ساز دوستم داشته باش ، عطرها در راهند دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد دوستم داشته باش ، برگ را باور كن آفتابی تر شو ، باغ را از بر كن دوستم داشته باش ، عطرها در راهند دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند....
========================================== آرام آرام آرام ... این صدای قدمهای توست ! و گرمای دستان من یعنی بهار ِ یک آغاز آرام آرام آرام ... تو در قلب من جا گرفته ای ! و این حکایت هر روز اتفاق می افتد ...............!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:31 توسط یاسمین |
|
|
" زمستان می آمد و با خود می گفت : آرزو به دلم ماند که سبزه را ببینم غافل از اینکه خود هرچه سبزه بود را از بین می برد."
زمستان است ؛
اینک خواب می آید سراغ چشم بیمارم
و من تنها میان درد
می سوزم،
تبی مغموم و سرکش
می فشارد این تن عریان سرگردان
میان کوچه ها
امشب
سراغ از خانۀ خاموش می گیرم؛
منم عریان و سرگردان
درونم آتشی جانسوز
و من اینک نمی دانم؛
چرا ، وز چیست می سوزد وجودم ؟
بخار سرد را پس می زنم از شیشۀ تاریک،
درین گرمای سوزان،
شانه های کاج از برفی سپید اندود
به مانند عروسی مانده بی حجله
درون یک حیاط ساکت و خاموش
و این سو:
آتشی می بارد از عمق وجودم؛
و آن سو:
حلاج دارد می زند بر آسمان فریاد؛
اینک برف می آید
و می سوزد تن عریان سرگردان من.
زمستان می زند اینجا
نهیب آسمان بر تکه های ابر
خروشی خشمگین از جنس تنهایی
و می ترسد سراپای زمین
از ریزش اشک خداوندی؛
زمین امشب سپید از برف می خوابد
و می سوزد تن عریان سرگردان من.
من امشب آتشم
بیدار می خوابم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:33 توسط یاسمین |
|
|
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو... گل بشنو... هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم و به یادش با قلم سبز بهار می نویسم ای دوست" خانه ی دوستی ما اینجاست" تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی دوست کجاست!
راستی خانه ی دوست کجاست؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:53 توسط یاسمین |
|
|
پدر و مادر عزیزم: از شهر شهود عشق می آیید و از وادی نور......... قطره ای بودید در اقیانوس طواف و ذره ای در محشر معشر.... و در آن وادی صفایی یافتید و با زلال اشکهایتان در کنار بقیع غریب دعاگویمان بودید. امشب به انتظارم تا عطر عشق را که از سرزمین نور با خود به ارمغان می آورید را با تمام وجود ببویم و از حس حضورتان دلگرم شوم. اشکهایم گرچه راه را بسته اند بر دیدارتان.چشمهایم بی صبرانه انتظار لحظه دیدار را میکشند. همه گلهای یاس فرش گامهایتان.............. بیایید که بی تاب و بیقرار وجود نازنینتان هستم............
(دوستای مهربونم! فردا رو به انتظار ورود دلنشین پدر و مادر عزیزم از سفر خانه خدا هستم. نمیتونم چند روزی نت بیام و بهتون سر بزنم.در اولین فرصتی که وقت فراغت داشته باشم بر میگردم.از لطف و محبت همتون بی نهایت سپاسگزارم) "یاسمین"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:42 توسط یاسمین |
|
|
(امروز رفتیم دریا و روی اسکله دقیقا شبیه به تصویر زیر. البته امروز زمستونی بود و دور تادور اسکله رو با یه پوشش شیشه ای بسته بودن.جای همتون خالی-صفایی داشت...دریا و امواج متلاطمش که دیوانه وار خودشونو به صخره ها می کوبوندن....و غروب خورشید و خط افق و رنگ شفق....)
تصویری از غروب خورشید دریا را برایتان به ارمغان آورده ام تا زمستان زیبایتان معطر از شمیم عشقی بی ریا همچون دست و دل ساده شمالیها گردد. سبدی بافته ام از برگهای سبز درختی که کنار دریا تنهائیش را برای موجها ترانه ای می سازد تا قایقران عاشق شود بر غروب و دریا..... حالا صادقانه مرا بگوی که شانه هایت را به جای هیزم به شعله های عشقی سرکش می سپاری تا پروانه رسم عاشقی را از تو بیاموزد!؟ هم آوای تمام آبهای جهان پرستوهای مهاجر را به خود می خوانم چرا که انگشتانم شاخه هایی امن برای پرندگان بی آشیانه اند. آی سوخته رویاهای ناممکن، با من بیا شیرین ترین رویاها را با تو به تعبیر خواهم نشست .منتظرت می مانم لب دریا...کنار غروب خورشید "یاسمین"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم دی 1386ساعت 1:30 توسط یاسمین |
|
|
گفتند : چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو کن ، شب چهلمين ، خضر خواهد آمد . چهل سال خانه ام را رفتم و روبيدم و خضر نيامد ، زيرا فراموش کرده بودم حياط خلوت دلم را جارو کنم ... گفتند : چله نشينی کن ، چهل شب خودت باش و خدا و خلوت . شب چهلمين بر بام آسمان خواهی رفت . و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله نشستم ، اما هرگز بلندی را بوی نبردم ، زيرا از ياد برده بودم که خودم را به چهل ستون دنيا زنجير کرده ام.. . گفتند : دلت پرنيان بهشتی است ، خدا عشق را در آن پيچيده است ، پرنيان دلت را وا کن تا بوی بهشت در زمين پراکنده شود . چنين کردم ، بوی نفرت عالم را گرفت . و تازه دانستم بی آن که با خبر باشم ، شيطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است ...
به اينجا که می رسم ، نااميد می شوم . آن قدر که می خواهم همه ی سرازيری جهنم را يکريز بدوم . اما فرشته ای دستم را می گيرد و می گويد : هنوز فرصت هست . به آسمان نگاه کن . خدا چلچراغی از آسمان آويخته است که هر چراغش دلی است . دلت را روشن کن تا چلچراغ خدا را بيفروزی . فرشته شمعی به من می دهد و می رود.. . ... راستی امشب به آسمان نگاه کن . ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:54 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |