![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
"تقدیم به همسر خوبم" روی یک برگ سفید... من نوشتم قطره تو نوشتی دریا من نوشتم من و تو.... تو نوشتی نه...! ما نازنین می بینی چه صمیمانه و ساده من و تو ما شده ایم...!
شکوفه های نگاه توست که آرامم می کند...سخاوت دستهای توست که گل عشق در باغچه خانه امان میکارد.واژه های قشنگ و پرمعنای توست که در دفتر خاطره ام به یادگار میماند...پیوند دستهای من و توست که شوق زندگی در دلم می رویاند.وعده های پرامید توست که برایم نوید خوشبختی به ارمغان می آرد...شبنم اشکهای توست که بر چهره ام گلهای غم میکارد.صدای آشنای توست که مرا پیوسته به سوی خود می خواند.... دوستت دارم خوب من! (شعر زیر که تیتراژ پایانی سریال "مدار صفر درجه" است و امشب هم پخش میشه بی نهایت برای من خاطره انگیز و دوست داشتنیه.تقدیمش می کنم به همه عاشقان واقعی!) وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش درد تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل ماند و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی یک آن شداین عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی ---------------------------------------------------------- تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها تـو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم . تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم . بی تو جز گسترهیی بیکرانه نمیبینم میان گذشته و امروز. به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوستت میدارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم میاندیشی که تو تردیدی اما تـــو تنها دلیلی تو خورشید رخشانی هستی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم . پس به نام زنــــــدگی هرگز نگو هرگز....!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:58 توسط یاسمین |
|
|
میخوام از دل بگم... از دلتنگیها... از آسمونی که دیگه بارون نداره- از بارونی که دیگه صفا نداره-از صفایی که تو دلها نیست. از دلهایی که سنگی شدند. باید از سنگ بگم که طاقتش طاق شده.دیگه سنگ صبور نیست-همه از هم دور شدیم-همه بی عاطفه ایم. چرا دیگه کسی واسه شقایقهای تنها دل نمی سوزونه؟جرا دیگه عطر یاسمین رو نمی فهمند؟واسه مریمهای عاشق-واسه اون پرنده ای که دیگه آواز نمی خونه؟چرا هیچکس نمی دونه که چرا فرشته ها هم از ما آدمها خسته شدن.........گذاشتن ورفتن؟! و فقط.......فقط وفقط یکی هست که داره مارو تحمل می کنه........هنوزم خسته نشد...آخه اون عشق عمیقی به ما داره........دوستمون داره..........چون مخلوق خودشیم...آره خدا بنده هاشو ول نکرده-هنوزم بهمون امید داره بیاین هممون بریم سراغش-سر بساییم به زمینش و بشیم همون که از ما خواستش خوب وپاک و باصفا-ساده و بی ریا بشیم بنده خوب خدا
نگران نشید. این ها درددل های ۲۰ شهریور ۱۳۸۴ منه. اما الان دیگه نمی خوام از دل بگم. چون دلم آرومه و مطمئن .....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:1 توسط یاسمین |
|
|
در حضور چشمان نگران ماه با دلم به گفتگو می نشینم.از خاطرات دور و نزدیک می گویم.از شبهایی که اسیر پنجه های خواب بودم و از دیدن مهتاب محروم ماندم.من عبور معطر نسیم را که از کنار پنجره اتاقم گذشت ندیدم.من سرود باران را که به خواب گیاهان و درختان لبریز شد نشنیدم. من ماندم و نسیم گذشت...من خاموش ماندم و دریا خروشید...من پژمردم و گل شکفت و دل سخنی با من نگفت...من با دل آشنا نبودم! حال در خلوت خویش با دل سخن می گویم.و روزهای از دست رفته را به یاد می آورم و خوب می دانم که همیشه فرصت شکفتن هست..... باران دوباره بارید و زمین با نام بهار سبز شد.دل دست مرا گرفت و من نیز شکفتم و از بند ظلمت رها شدم...چونان ستاره ای که در خاموشترین شب سرود سپیده صبح را خواند و شعر روشن فردا را بر لوح آسمان نویسد.... (یاسمین)
چترت را کنار ایستگاهی در مه،فراموش کن! خیس و خسته به خانه بیا...نمیخواهم شاعر باشی،باران باش...!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:55 توسط یاسمین |
|
|
تو اگر با من باشی همه تن، چشم به مهمانی باران خواهم رفت کوچه باغ پر یاس دم صبح خانه ی خشتی پر پیچک ده و تن پر طپش گندم زار زیر دست هوس انگیز نسیم همه را خواهم دید آب خواهم نوشید، با کف دست از آن چشمه ی پاک
تو اگر با من باشی دستهامان با هم به صدایی در حجم صداقت خواهد پیوست تو اگر با من باشی پلی از نور بنا خواهم کرد که به خورشید رسد من، تو هستم که ز مهمانی شب، دیگری و تو، من که ز عطر گل یاس و تنفس در بال نسیم و رها گشتن، در حجمی از خاطره ها، سرشارم می توانی با من گل بچینی از باغ - بنشینی لب رود سر کنی آوازی و بخندی، که بلرزد دشت می توانی با من برسی تا سر آن کوه بلند بنویسی بر صورت ابر حرف بسیارت را که بخوانند تمام مردم
تو اگر با من باشی من برایت هر صبح گلی از باغچه خواهم آورد که تو آن را، در گلدانی بگذاری از خاک صداقت لبریز روی هر سطر کتابت، بنویسی که... بهار است، بهار... (( همایون یزدان پور )) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 0:21 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |