![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
تا کنون نوشته ها و نانوشته هایم همه رنگ و بوی عشق می داد و هیچ نگفتم از نامردمی ها ، اشک ها و مرگ ها ......
من از صدای هیچ می گویم من از طعم شیرین "زنده" بودن از فلسفه ابدی مـــرگ می گویم من از عبور شب بر پوست نازک روز بارها گفته ام و هیچ نگفتم از ساز شکسته و تصنیف قدیمی من از شانه های گرم مادر هزاران بار گفته ام و از یاس های سرمست امید و هیچ نگفتم از شاخه های سست تردید بار الهـــــا! من هرچه گفتم از با تو بودن گفته ام حال از خود می گویم که بی تو هیچم... در ظلمت و تاریکی ام دستهای مرا بگیر و مرا به نور هدایت کن. .......................................................................................... ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد بشوند وبه کاغذها همنشینی با شعرها راعطا فرمودی! ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گل روی خورشید به کوهها گفتی هرگز راه نروند! دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه دلم بفرست! این ازنو متولد شدن ها و از نوآغاز شدن های ذهنم مرا نسبت به همه چیز مردد می کند.تنها چیزی که هیچ وقت در موردش اشتباه نکرده بودم ایمان به حضور خداست.روزهای جوانی من در حال گذر است و من هنوز هم تثبیت نشده ام...شاید هم این طبیعی باشد وقتی هر روز چیزی یاد بگیری که گاهی افکار روز قبلت را نقص می کنند... در هیاهوی ذهنم فقط مطمئنم که همیشه به دنبال حقیقت بوده ام و مطمئنم که وظیفه ای سنگین بر دوشم است! وظیفه ای که مرا به تفکر و تحلیل زندگی وا می دارد !!! همیشه نیرویی مرا به سمت کشف حقایق زندگی می کشد و باعث می شود از اشتباه کردن در این مسیر پریشان شوم.
افکارم بخاطر مرگ تعصب به مدت ۱ دقیقه با لبخند سکوت کردند!!! (یاسمین) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:37 توسط یاسمین |
|
|
می خواهم نقبی بزنم به دل تاریخ............
به روزگاری که اندیشه ها مرداب گشته اند وابلیس تلبیس می کند این نسل بیدار شده را که به خواب برد و گمراه .پیامبردرخواب ابدی ارمیده است و دخترش نیز.سرزمینی که عدالت را به سلابه می کشانند وپیروانش. اینجا انسان می نوازند به تیغ جفا.مردی آرام به بستر آرمیده .به گمانم اورامیشناسم وهمه حتی تاریخ. می گویند اوعلی است زمانی داماد پیامبربودومیگویند شبی به جای پیامبربه بسترش خفته است بی تامل برای هجرت .می گویند او ترس نمی شناسد وهیچ نمی خورد مگر نانی جوین با نمک .او شب بیدار است به نخلستان برای زمزمه با خود و آنچه خدا می داند.
می گویند همه بر او حسد می برند برای انتخاب دخترپیامبر.وباز می گویند اوسکوت می کند برای خدا بسیار.سالها .اما چرا ؟
کس نمی داند .او از بیت المال هیچ نمی ستاند نه برای خود حتی برای اهلش.پاپوش خود را پینه می زند با دست.اما دست برادرمی سوزاند از بهر مال دنیا که بیشتر نستاند.
در نماز خود نمی شناسد و غیر.ودیرمی خیزد از سجده.می گویند تنها برای خدا می جنگد بی امان . زندگیش تنها چهارفرزند اوست وحسین را بیشتر مینوازد وزینب را، دورازچشم دیگران .وزمانی اشک درچشمانش حلقه می زند برای چه؟ باز کس نمی داند. می گویند شبها به ویرانه ای سر می زند وآرام و حزین اشک می ریزد برای خفته ای در دل خاک سرد .کسی اشک او را به چشم ندیده است مگربر سر این خاک وهمیشه درزمزمه با خدا در شب .
می گویند او بسیار تنهاست.می گویند شب ازدست اوآرام وقرارندارد ازبس برای نظاره او به کمین می نشیند تا صبح و باز می گویند....................................... خلیفه مسلمین است وکاشانه اش گلین و حصیری بر زیر.بستری خشن تا بیشتر نخوابد برای راحت تن. دوستانش همه او را تنها گذارده اند از بهر تقدیرو ابوذر نیز و مالک و............. او تدبیر نمی شناسد در سیاست کفر.اما پرده غیب را می گشاید به اشراق.خداوند سخن است و حکمت،زمانی که لب به سخن می گشاید برای اندرزو معرفت.
می گویند پیش از پیامبر به معراج بود زمانی که پیامبر کسی را خواست تا برخوان خدا تنها ننشیند. و دیگران می گویند که او تجسم خداست به صفات.از بس با خدا تنهاست .ترکیبی از خدا و انسان وعصاره خلقت. برای چه آرمیده است بر بستر اینچنین آرام.بر او چه رفته است که نمی خیزد .گریه ای کرد وهیچ نگفت ................. دوستی تیغ جهل بر فرقش از بهرهوس نواخته است .تلبیس شیطان است این مرد.پیشانی او پینه بسته است در اصرار به صلاه .
چهره اش تکیده است از زهدو صوم زیاد.برای چه او ؟ گفت تیغ کفر نمی برد این فرق .مگر نمی دانی .تیغ شمشیر را به آب نمازش شسته است تا بشکافد فرق علی.دل او سیاه گشته بس که به صورت نماز خوانده است نه به معنی.و دیدگانش کوربس که هوس بر او تابیده است به صورت عشق.عجب دنیایی ، بدترین خلق خدا می نوازد اینچنین بهترین خلق خدا.هیبتی دست به سینه در کنار بستر او در ایستاده بود به اذن برای هجرت روح. نقب زده را پوشاندم و سراسیمه در آمدم ازتاریخ .برای لختی افسوس........... که کاش تیغ نمی برید فرق او چون گلوی اسماعیل..................................
========================================= نمی دانم...................... بخوانیمش که خودش گفته شما را اجابت خواهم کرد و باز هم خودش گفته که در وعده ی خدا خلف وعده نخواهی دید.......... التماس دعا...(یاسمین) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:34 توسط یاسمین |
|
|
با سلام خدمت فرشته های خوب بی مقدمه دلم گرفته است میشود برای من کمی دعا کنید؟ یا اگر خدا اجازه میدهد یک کمی به جای من خدا خدا کنید؟ راستی فرشته ها سلامتید؟ حال من که هیچ خوب نیست جا نماز سبز من دوباره گم شده شب رسیده توی آسمان دل ولی ردپای روشن ستاره گم شده خوش به حالتان ای فرشته ها هر کجا که خواستید میپرید روی ابر روی باد روی شانه های ماه آسمان هم همیشه از شما راضی است میدوید بی گناه بی گناه بی گناه
راستی به من نگفته اید آن طرف کنار لحظه های دوردست روزهای آسمان چه شکلی است؟ کاش میشد ای فرشته ها راه خانه ی ستاره را به من نشان دهید یا که از فراز قله های دور دستی از دعا برای من تکان دهید راستش دلم مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است او مسافر است میرود به شهر آفتاب گرچه راه آفتاب بسته است کاشکی نمازهای صبح من قضا نمیشدند دست های من هیچوقت ازآسمان جدا نمیشدند ای فرشته ها به دست های من کمک کنید دست های کوچکی که اشتباه میکنند یا به قول مادرم گناه میکنند بگذریم پیچک کنار پنجره نور ماه را گرفت ورفت آخرش به آسمان رسید یک سبد ستاره چید من ولی هنوز چقدر کوچکم ماه مثل سیب روشنی روی شاخه های دور آرزو نشسته است حیف که برای چیدنش نردبان من شکسته است دیگر اینکه دیوها چراغ های کوچه را شکسته اند هرکجا که میروم فکر میکنم که در کمین رفت وآمدم ای فرشته ها که تا همیشه روشنید یک چراغ هم برای من بیاورید ای فرشته ها ای که دل به حجره های نو بسته اید ای که پای قصه ها و غصه های من نشسته اید حرف های من هنوز نا تمام مانده است هیچ کس ولی شعرهای دفتر دل مرا نخوانده است با وجود این بیش از این مزاحم شما نمیشوم پس خدا همیشه حافظ شما ای فرشته ها ای فرشته ها ای فرشته ها.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 9:56 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |