![]() |
![]() |
|
| سرمایه هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد! |
|
بال و پرم را بستند , نمی دانستند برای پرواز , ذهنم را زنده نگه داشته ام .مشامم را پر از بوی مرگ کردند و چشمانم را سیراب از خون , نمی دانستند من با روحم نفس می کشم و با چشمان دل زیبایی ها را می کاوم .به لبانم لباس غم پوشاندند , نمی دانستند به لبخندی , این لباس تنگ را پاره می کنم .به دهانم قفل خاموشی زدند , نمی دانستند قلم و نگاهم شاه کلید سخنانم اند .به دست و پایم زنجیر زدند , نمی دانستند رقص روح با مهتاب را در مکتب نسیم آموخته ام .دور و برم را پر کردند از دروغ و نفرت و ریا , نمی دانستند که عشق را با تک رنگ آبی به دوستان هدیه می کنم.آری ...ذهنم هنوز می تپد و قلبم آزاد است .پر می کشم ,اوج می گیرم ,می خندم و زندگی را معنا می بخشم .درست است ..من برای زندگانی کردن آمده ام نه زنده ماندن ...
--------------------------------------------------------------------- در شادی ها , لبخند زده , مصرانه اعلام می کنیم : زنده باد مستی در دو روزه هستی . به تلنگری , تکرار را بهانه کرده , بی قرار تجربه نیستی می شویم و فریاد می زنیم : ای خدا خسته ام ز مستی و هستی .در فرصت هستی , این قدر با عشق و بی وفایی سرد و گرم می شویم تا بالاخره ترک خورده , پودر می شویم .خداحافظی می کنیم با هستی و همراه با نسیم پر می کشیم به وادی نیستی .و شاید سرایی دیگر برای آغاز مجدد هستی .پس بخندیم و عشق بورزیم در این هستی چون گامی بیش نیست میان هستی و نیستی ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:20 توسط یاسمین |
|
|
خانه ام بی آتش دستهایم بی حس و نگاهم نگران می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس این قلم- این کاغذ- اینهمه مورد خوب!!! راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده... پیکر نازک تنها قلمم زیر آوار غم و درد خرد شده! می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس! من دگر خسته شدم.. آری می شود زیبا دید-می شود آبی ماند! اما گل پرپر شده را زیبایی است؟!رنگ مرگ آیا آبی است؟!! می توانی تو بیا-این قلم-این کاغذ بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس بنویس از کمر بید شکسته و یک پنجره ساکت و بسته!!! ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته" هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش.. صحنه پیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا! حمله خفاش و مردن گنجشکان!! جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟ کاغذت می سوزد؟! من دگر خسته شدم.می توانی تو بیا این قلم-این کاغذ-اینهمه مورد خوب!!! ........................................................................................ دوستای عزیز و مهربونم: بابت تبریکات و تسلیتهاتون متشکرم.برای همه شما خوبان شادی آرزو می کنم. (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:57 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
| پيوندهاي روزانه |
|
آرتاوریژ لایق بدانی یا ندانی... Finding The Best جوگیر نشوید لطفا باغ خیال باد خزون سرگردون(احسان) پنجره نگاه من سکوت سرد اراز(محمد) آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
مجيد شر |