![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
آن زمان که بر بلندای خیال خویش ایستاده ام و "بودن" را نفس می کشم.........همان وقت که اسطوره ذهنم آرام به سوی تباهی می رود.همان جا که سطر آغاز افسانه ها می شوم همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانم-ناگهان حس می کنم به پایان رسیده ام ! حس غریب به انتها رسیدن.....پایان یافتن ...و سکوتی ابدی.....همه چیز تمام شد! .............................................. چه بی چشم و روست دل من! چه استقامتی دارد!؟ درد را می پذیرد...تحملش می کند...با همه زنگارهای غمی که بر جدار دهلیزهایش نقش بسته جایی برای عشق باز می کند و برای خود ضیافتی به پا می کند........عشق را دعوت می کند.........و باز هم می طپد......!!! ............................................... در آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه خاک گرفته و قدیمی ذهنم "گذشتن ها" را معنا می کنم به بوم هزار رنگ خاطره عشق می رسم.می خواهم که از آن نیزبگذرم.اما..... قلبم ملتمسانه نگاهم می کند! می خواهد که قصر زیبای عشق را که به مرارت ساخته ویران نسازم!! نمی توانم بی رحم باشم!!؟ ........................................................ گفتی چرا سعی نمی کنم ویران کننده دیوارهای کاه گلی غم باشم؟چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ام؟ چرا تلاش نمی کنم پشت حصار سکوت را هم ببینم! از من خواستی باور کنم آن سوتر دیوارهای کاه گلی غم - درست پشت حصارهای کاغذی سکوت - دنیای روشنی است پر از اقاقیها که به دنبال یاس ها می دوند.........گفتی باور کنم آسمان آن جا مثل آسمان "هر کجا" نیست و رودهایش برای عبور اجازه نمی خواهند - باور کنم که شاید هنوز دلی برای نگاهم می طپد! شاید آن جا عاشقی چشم انتظار من است.............!!! "باور می کنم " اما.............. "یاسمین" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 19:37 توسط یاسمین |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:48 توسط یاسمین |
|
![]() این سوال هر روز و هر شب من است :چرا فکر می کردم روزگار همیشه بر وفق مرادم خواهد بود؟چرا گریه مداوم ابرها را ندیدم؟ چرا بغض تب آلود شبهای بی ستاره را نفهمیدم؟ چرا فکر میکردم باغ همیشه سبز خواهد بود؟چرا فکر می کردم هیچ برگی از شاخه نخواهد افتاد؟!!
چرا روزی که می توانستم برایت از ناگفته هایم بگویم نگفتم؟ چرا برای دلتنگیهایت بهانه آوردم؟! چرا به عبث منتظر معجزه ماندم........! معصومیت کلامت مقصر بود!
این سوال هر روز هر شب من است: چرا بهار منتظر من نماند تا سبز شوم؟چرا گلهای باغچه بدون من به شکوفه نشستند!؟
چرا دفتر خاطراتم همیشه از عشق تهی مانده؟چرا خدا صدایم را نشنید؟!
سوال هر روز و هر شب من این است: چرا هر شامگاه مثل شمعها به یاد تو و غم تو سراپا اشک می شوم اما صبح که آفتاب پنجره اتاقم را باز می کند همه چیز را از یاد برده و دوباره مثل دیروز تو را آنگونه که می خواهم جستجو می کنم؟!
تو چه میدانی این دل بی قرارم چه زجری می کشد؟! آگر آنرا بشکافی زنگار غم را بر جدار دهلیزهایش می بینی!
تو چه میدانی که این چشمانم چه پیوند دیرینه ای با اشک دارند.........!!
تو خوب می دانی که روزگار چقدر کوتاه است و چراغهای خوشبختی دیری نمی پاید و همیشه نمی توان شانه به شانه دوست در باران قدم زد.....همیشه نمی توان دست دوست را گرفت و به تماشای قله هایی برد که در دو قدمی خدا ایستاده اند...........
تو نمی دانی که ممکن است ناگهان در میانه راه گردبادی عظیم همه چیز را درهم بپیچد و اثری از حرفهای قشنگ و خاطره انگیز نماند..........
نه! تو اینها را نمی دانی..........اگر می دانستی قلب مهربان و صادقت را به میهمانی این قلب خسته دعوت نمی کردی .......!
(یاسمین) |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 12:20 توسط یاسمین |
|
|
ای روشنان عالم بالا ستاره ها رحمی به حال این دل خونین جگر کنید یا جان من زمن بستانید بی درنگ یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:23 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |