![]() |
![]() |
|
| یه روزی - یه جایی - یه جوری - یه چیزی - یه کسی...صبر داشته باش...!!! |
|
سلام: هی گفتم عکس پسرمو نذارم چش نخوره دیدم نمیشه.اصرار دوستان ما را برآن داشت دل به دریا بزنیم و ملتی را انگشت به دهان بگذاریم.خانم ها فقط بپایید دستتونو نبرید این عکس رو باباش وقتی تو بیمارستان بستری بود گرفت.وقتی تو دستگاه بود پدرش اجازه نداشت بیاد تو ببیندش.بعد از دو سه روز که خیلی دلش تنگ شده بود از پرستار اجازه گرفتم و بردمش دم در تا بابک هم ببینه.چه روزای سختی بود! این عکس هم حدودا یک ماهه است.جهت اطلاع عرض کنم سه روز دیگه هم دوماهه میشه.از اونجاییکه ممکنه امشب تلفات زیادی داشته باشیم گذاشتن بقیه عکسهارو به بعد موکول می کنیم!
پ.ن: دلم می خواست بیشتر از اینا ازش تعریف کنم.اما الان صدای گریه اش داره همسایه هارو هم بی خواب می کنه.فکر کنم راضی نیست نامحرم عکسشو ببینه (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:52 توسط یاسمین |
|
|
من لالایی تازه ای خواهم ساخت ! من در گوش نوزاد دلبند خویش حدیثی تازه تر خواهم گفت ... من قلب کودک دردانه خود را با رئوفترین قلب عالم پیوند خواهم زد . و من خواب کودک خویش را شیرین ترین خواب عالم خواهم کرد . من لالایی تازه ای خواهم ساخت ... لالایی انتظار لالایی وصال لالایی عشق و به راستی چه شیرین است خوابی که آغازش لالایی تو باشد ! و میدانم ... به یقین میدانم که از این پس نوزاد من بی تاب نخواهد بود و بی قراری نخواهد کرد . چرا که لالایی تو قرار دل همه نوزادان بی قرار عالم است . و تو قرار دل همه بی قراران ! وکسی چه میداند ... کسی چه میداند ! شاید تو محبوب بی همتای من به لطف آسمانی خویش همنشین خواب های دردانه من گردی ! بارخدایا ! لبخند کودک خوابم را ببین ... می بینی چه شیرین در خواب ناز میخندد . پروردگارا ! کودک نازم را در پناه خود محافظت فرما ...و همه کودکان را.
پ.ن:این عکس پسرم نیست.قول داده بودم که عکس ابوالفضلم رو تو وبلاگم بذارم.این چند وقت یا فرصتش جور نمی شد یا من تنبلی میکردم.خلاصه امروز تصمیم گرفتم عکسهارو از موبایل بریزم تو کامپیوتر و بذارم تو وبلاگم.اما هر چی گشتم کابل اتصال موبایل و کامپیوترو پیدا نکردم.نمی دونم چرا گم شد.حالا نوزادها شبیه هم هستن دیگه.اصلا بذارید بزرگتر شه دیدنش جالب تره!وعده سرخرمن نیست والا... (یاسمین)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 1:42 توسط یاسمین |
|
|
به آسمان كه نگاه می كنم بی اختیار چشمانم روی ابرهایی تیره ثابت میماند و خاكستری این پهنه برافراشته غباری از اندوه بر دلم میریزد، درست مانند قطرات ریز بارانی كه بر بستر تشنه زمین فرو میریزد وجریان مییابد و به سوی آبی دریاها رهسپار میگردند. دلم نیز همراه قطرات باران به سوی كتاب زندگی رهسپار میگردد و در فصلی كه مكرر خواندهام و هرگز تكراری نشده است آرام میگیرد. اینجا ساکت ساکت است.باریدن باران در پشت پنجره ...کتاب را می بندم. چراغها خاموشند .می ایستم روبروی پنجره. و زل می زنم به تاریکی شب ... قطرات باران به آرامی روی شیشه می لغزد. پنجره را باز می کنم. هوا سرد نیست و هست. نفس عمیق می کشم.خیابان خالی خالی است و خیس از باران.و درختهایی که در باران وهم آلود شده اند. من تنهام.تنها و پر از حسی غریب .پاسی از شب گذشته و من بیدارم. همه خوابند. و من باشب و سکوت و باران خلوت کرده ام. هنوز کنار پنجره ایستاده ام همانطور بی حرکت... همانطور تنهاو همانطور خالی. همانطور دلتنگ...با دستهایی که پوست شب رالمس کرده اند. زمان می گذرد. این مفهوم غریب نا آشنا می گذرد. من با خود زمان- با خود شب- با خود سکوت یکی می شوم . من باتنهایی یکی می شوم. لبخند می زنم.لبخندی کمرنگ و غمگین.... کاش همیشه میشد تمام ناگفته ها را گفت...کاش اشک فریادی بس عظیم بود .وای که چقدر پر از سکوتم... سکوتی که بر شب بارانیست و تنها صدای گریه باران ... این صدای سکوت من و گریه باران است که میشنوی و هیچ تفسیری بر آن نیست... دلم میخواهد به اندازه تمام روزهای عمرم سکوت کنم..سکوتی که هیچ گاه نشکند...دلتنگی هایم از جنس پنجره ای است که به روی باران گشوده می شود.امشب این باران که اینگونه سنگین بر زمین می بارد مرا غمگین و دلتنگ کرده است...چقدر دلم گرفته! پ.ن: غروب جمعه ای که همراه با بارون باشه دیگه برای من پر از غم و دلتنگی میشه.بیشتر از همه غروب جمعه های دیگه. (یاسمین)
سوختم،بزن باران شايد تو خاموشم كني
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:13 توسط یاسمین |
|
|
سلام احسان عزیز منو به یک بازی دعوت کرد که قرار شد بهم فرجه بده تا من هر وقت فرصت داشتم تو این بازی وبلاگی شرکت کنم.این چند وقت غیب شدن مجید فکر و ذهن مارو به خودش مشغول کرد و می دونستم کسی هم تو این وضعیت حال و حوصله خوندن دوست داشتن ها و نداشتن های منو نداره.اما امروز که یه سر رفتم وبلاگ احسان تا سراغشو بگیرم و ببینم این بار چرا بعد از مجید احسان غیبش زده یاد قولم افتادم و گفتم حالا من آپ کنم شاید احسان هم دلش سوخت و یادی از دوستانش کرد و یه خبری از خودش به ما داد.خیلی جاش خالیه.... خب باید ده تا از دوست داشتنی ها و نداشتنی هایم را بنویسم : دوست داشتنی ها : ۱-پسر گلم که شده همه زندگیم ۲-خوندن کتابهای مورد علاقه ام و اشعار حافظ ۳-نوشتن هر وقت که دلم گرفته است. ۴-وبلاگم و دوستان وبلاگی ام که عجیب بهشون وابسته شدم. ۵-قدم زدن تو فصل پاییز تو یه جاده پربرگ که دو طرفش پر از درخت باشه... ۶-ساحل دریا وقت غروب که خورشید به رنگ سرخ و نارنجی میشه... ۷-نماز و دعا به وقت دلگیری و سختی ها که خیلی آرامشم میده. ۸-یادآوری خاطره های زیبای دوران دبیرستان و شیطنتهای نوجوانیمون. ۹-شیرینی مخصوصا از نوع رولت اگه باشه می میرم براش ۱۰-من هم مثل احسان یه شماره ۱۰ دارم که نمیشه بگم. دوست نداشتنی ها : ۱-چشم انتظار بودن...(همیشه و همیشه عذابم میده حتی اگه به مدت ۵ دقیقه بیشتر از وقت مقرر مجبور به انتظار کشیدن باشم) ۲-بیماری کودکان معصوم. ۳-رنج و ناراحتی پدر و مادرم. ۴-عدم وفای به عهد.مخصوصا دل شکستن و به بازی گرفتنش. ۵-شبهای جنگل که به نظر من زیبایی نداره و ترسناکه. ۶-سیگار کشیدن که متاسفانه بعضی از عزیزانم این کارو میکنند. ۷-اذیت و آزار حیوونای بی گناه و بی پناه. ۸-تصمیم گیری برای دیگری بدون توجه به احساسش. ۹-یادآوری غروبهای دلگیر غربت کاشان در دوران دانشجویی و البته شبهای امتحان! ۱۰-در برزخ بی خبری دست و پا زدن! از دوستان خوبم خاله فرا-مهدی-نازی-ناصر و بهار دعوت می کنم در این بازی شرکت کنند. (یاسمین) پ.ن:همتون می دونید که فردا ۱۳ آبانه، مناسبتشو هم می دونید دیگه...روز دانش آموزو بی خیال.....1۳ آبان تولد دختر گل دایی نویده.از همین جا به دایی نوید تولد دخترشونو تبریک میگم و بهترین ها رو براشون آرزو می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:11 توسط یاسمین |
|
|
سلام این چند وقته که دوست خوبمون مجید نیست باید اعتراف کنم یه جورایی جو نت برای من یکی حداقل خیلی جالب نیست.نه اینکه جسارتی به دوستان خوبم کرده باشم که نوشته هاشون جالب و خوندنی نیست.نه...ولی یادمه یکی دوماه بعد از شروع وبلاگ نویسی ام با وبلاگ مجید آشنا شدم و از اونجاییکه هر روز وبلاگش به روز می شد عادت کردم که هر شب به وبلاگش سر بزنم...و یا هر وقت که نت میومدم بی برو برگرد وبلاگشو باز میکردم.مخصوصا که با نوشته هاش واقعا به بچه ها روحیه میداد ....این روزها جای خالیش واقعا احساس میشه... کامنت جدید مجید رو که خوندم خیلی ناراحت و دلگیر شدم.روزهای سختی رو تو این مدت گذرونده.بازداشت شدنش توسط وزارت اطلاعات و زندانی شدنش باعث شده که موقعیت بدی براش به وجود بیاد.مخصوصا برای کارش که مجید این همه براش زحمت کشیده بود و تازه استخدام شده بود.این موضوع واقعا نگران کننده است...هی بهش گفتیم تندروی نکن به گوشش نرفت که نرفت. مجید دوستیه که برای همه دوستان وبلاگیش احترام زیادی قائل بود و در شادی ها و غمهامون شریک بود.می دونم که بیش از همه بهش مدیونم.این چند روزه خیلی به یادش بودم و برای حل مشکلش خیلی دعا کردم.وظیفه خودم دیدم این پست رو بزنم و از شما عزیزان هم بخوام با دل پاکتون براش دعا کنید تا حکم دادگاه به نفعش باشه و تبرئه بشه و شرایط خوبی براش به وجود بیاد ....کار دیگه ای از دستمون برنمیاد. آرزو می کنم هر چه زودتر مشکلاتش رفع بشه و مجید عزیز باز هم با همون روحیه شادش به جمع دوستانش برگرده.فعلا که کامپیوتر نداره.یعنی توقیف شده اونم!!! مجید! خداروشکر که تو روحیه قوی داری و می تونی از پس غمها و مشکلات بربیای.خودت همیشه اینو می گفتی.زندگی در جریانه و تو صحیح و سلامتی وهیچی مهمتر از این نیست.پس به آینده امیدوار و خوش بین باش و توکل به خدا کن.ما هم برای موفقیتت دعا می کنیم. (یاسمین) ********************************* اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2:26 توسط یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سکوت صدایی ندارد!
فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش تو چه ها که نمی اندیشی... به خود خدا... به خودت و خدا... و به آن چه می خواهد خدا... این هدیه سکوت است که تو می بینی فقط خدا مانده و تو و هزار معجزه در انتظار تجلی.... پاداش سکوت, بارش رحمت الهی را وعده می دهد سکوت کن! و آنچه را که تا کنون به آن عشق نورزیده ای, تصور کن از صدای سکوت پند گیر........ |
|
RSS
مجيد شر |