تبليغاتX
حصار سکوت

حصار سکوت

امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست 
احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاست


nazijoon تولدت مبارک

 p.n: moteasefane be dalile sharayte sakhti ke in roozha daram va moskele sistem ke mohemtarinesh nadashtane fone farsie nemitoonam net biam.kheily ziad delam baratoon tang shode va kheily ham delam gerefte

be zoody mizanam too gooshe hameye moshkelato miam pishetoon


doostetoon daram

امشب
به تمام واژه هام سکوت داده ام
می خواهم 
تنها به تو فکر کنم...


+   جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:59  توسط یاسمین | 

این روزها فرصتی برای نشستن پای کامپیوتر ندارم.شبها همه تلاشمو میکنم که کارهام رو زودتر انجام بدم و پسرم رو بخوابونم تا بتونم حداقل نیم ساعت قبل از خواب بیام اینجا.اما گاهی همون نیم ساعت هم جور نمیشه.

ابوالفضل خیلی شیرین زبون شده.همه دلخوشیم توی این غربت و تنهایی حرف زدن باهاشه.گاهی مثل آدم بزرگها منو دعوا میکنه.گاهی نازم رو می کشه و گاهی هم سعی میکنه شیطنتهاشو توجیه کنه.غروبها که از خواب بیدار میشه اولین جایی که سر میزنه یخچاله.اصولا مثل باباش اسیر شکمشه.بهش لقمه که میدم برام دست میزنه و میگه آفرین خیلی خوبه.یعنی همین که محتویات لقمه رو خوب جا میدم و نمیریزه تشویقم می کنه.صبحها وقتی می ریم سرکار تو ماشین خوابه.من که پیاده میشه اگر زورکی چشماش باز باشه یه دستی برام تکون میده و با باباش میره سمت مهد کودک.و من با خوندن یه آیت الکرسی دلم رو آروم می کنم که امروز هم پسرم صحیح و سلامت خواهد بود و مشکلی نخواهد داشت.به محض ورود به شرکت میگم توکل به خدا و یه روز دیگه از عمرم رو آغاز می کنم.

به شرکت هم عادت کردم.به همکارهام و اخلاقهای خاصشون.به مدیر و کارهای عجیبش...

فکر کنم تو یه پست باید از مدیرمون بیشتر بگم.وجه اشتراک من و مدیرم مهاجر بودنمون هست.البته این چیزیه که خودش گفته.حساسیت خاصی به من داره.شاید به خاطر این که نسبت به بقیه همکاران تازه واردم.و این تا حدودی باعث شده که بقیه همکاران خانم به من حساس بشن.شاید به جای حساس بهتره از یه کلمه دیگه استفاده کرد!

امروز مدیرمون ازم خواست که حرف و حدیثهارو اهمیت ندم و خودمو اذیت نکنم.بهم گفت این خصلت کاشونیهاست.گفتم نگران من نباشه.معمولا به یه تازه وارد همیشه با یه دید کنجکاوی نگاه می کنن.مدیرمون لهجه غلیظ ترکی داره که و این باعث شوخی و خنده کارکنان شده.اما من نوع حرف زدنش رو دوست دارم.یعنی راستش رو بخواین از لهجه ترکی خیلی خوشم میاد.

هفته قبل یه سفر به شهر قم داشتیم.اولین بار بود که که توی شهر قم می گشتیم.همیشه برای زیارت می رفتم.این بار همراه با سیاحت بود.دیدم کمی عوض شد راجع به این شهر.اما تفاوت فرهنگ و رفتار و حجاب کاملا محسوس بود.تنها خوش گذشتن ما توی پارک رنگین کمانش بود که البته پارک مشهد و اصفهان و شیراز خیلی بهتر از قم بود.اما به ما توی همون پارک خیلی خوش گذشت.مجید راست میگفت.قیمتهای اجناس توی این شهر نسبت به شهرهای دیگه خیلی مناسب بود.ما هم خودمون رو توی خرید کشتیم!

به قول بابک اینجا نود درصد مردم حجاب خوبی دارند.اما .........نمی دونم امایش رو بگم یا نه.خب این فقط ایده ماست.که اخلاقشون چنگی به دل نمی زنه.البته کاشان هم همینطوره.میگن شهر دارالمومنین.ولی خودشون هم همدیگر رو قبول ندارن و از رابطه نزدیک و دوستی با همسایه هم پرهیز میکنن و خیلی با احتیاط رفتار میکنند.خوش مشرب و مهمون نواز نیستند زیاد.(مثلا همین مجید وقتی دید من میرم قم از شهرشون زد بیرون!)

دلم گرفت وقتی یادم میاد که روزهایی که اینجا دانشجو بودیم میگفتن دانشجوها شهر مارو خراب کردن و دخترای مارو بی حجاب.غافل از این که همین دختران کاشانی به محض خروج از شهرشان چادرهایشان می رفت توی کیفهاشون.نظر من اینه که باید به حجاب اعتقاد داشت.اگر اعتقادی به حجاب نداری خودت باش و برای حفظ ظاهر نذار و اگر معتقدی که باید حجاب کنی به معنای واقعی رعایت کن.

حجاب رو از ترس نباید رعایت کرد.البته از دوستان خوب کاشونی عذرخواهی می کنم و مطمئنا همه مردم اینطور نیستند.اما چه کنیم که عادتمون شده بگیم مشت نمونه خرواره.

از چشمهای حریص متنفرم..و من حریص بودن رو در بعضی از خبیثهای شرکتمون می بینم و در دل فحش نثارشون می کنم.مطمئنا چشمهای حریص افرادی خبیث هم به دنبال ناموس اونها خواهد بود.

از مستاجر شدن می ترسیدم.در حالیکه خودمون صاحبخونه بودیم.اومدیم اینجا و مجبور به مستاجر شدن شدیم.اما خداروشکر صاحبخونه خوبی نصیبمون شده.خانم صاحبخونه با من حسابی صمیمی شده و همش میگه من با هیچ یک از همسایه ها ارتباطی ندارم.قابل اعتماد نیستن! به شوهرم گفتم با یاسی خانم راحت ترم.(گفتم که خودشونو قبول ندارن!)اصرار داشت که این هفته برای پنج شنبه شب بریم (آقا علی عباس)یه زیارتگاهه.که علیرغم این که اسمشو در 4 سال دانشجویی زیاد شنیدم اما هیچ وقت نرفته بودم.دوست دارم بریم.اما بابک زیاد موافق نیست.این زیارتگاه بین اصفهان و کاشانه.

این اواخر از پستهای وبلاگم حس رضایت ندارم.میدونم به خاطره نویسی شبیه شده.راستش دیگه نوشتنم نمیاد.شما هم کمی تحملم کنید تا بلکه بتونم تغییری ایجاد کنم

پ.ن1: برای سه روز تعطیلی هفته بعد قراره از ساری مهمون داشته باشم.از الان ذوق زده ام.

پ.ن2: صاحبخونه امون میگه شما هرجا میرید ابرها و بارون شمال رو با خودتون میارید.قم هم که رفتیم بارون بود.کاشان هم که حسابی بارون باریده.حال و هوای ساری رو داره.

پ.ن3: آقا من چجوری حالیشون کنم که گیلان و مازندران خیلی با هم متفاوتند و دو استان جداگانه اند.به من میگن رشتی هستی.باید چه جوابی بهشون بدم؟!

 ********************************

تو شاید یادت نیست...

 ولی من خوب به خاطر دارم که برای داشتنت ،

دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت!

+   پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 0:11  توسط یاسمین | 

سلام

این روزهای من خیلی سخت و پرمشغله است.صبح زود بیدار شدن اجباری - آماده کردن ابوالفضل و لوازمش برای مهد کودک - تا عصر سرکار موندن و مخصوصا بی حضور خانواده پدریم  ...

ولی سعی می کنم سخت نگیرم.مخصوصا در محیط کارم  که حضور همکارانم و مخصوصا مدیر قسمتمون که مرد خیلی خوش برخوردیه (بین خودمون بمونه کمی هم خاله زنک هست) روحیه امو خیلی بهتر کرده.دو سه روزه که ابوالفضل مهد کودک میره.روز اول مرخصی گرفتم و دیرتر رفتم سرکار.تا بتونم کمی کنارش توی مهد باشم.ولی انگار فهمیده بود که می خوام تنهاش بذارم همش بغض میکرد و میزد زیر گریه و من هم دلم میگرفت و غصه ام می شد.ولی مربی اش گفت تا نری عادت نمیکنه.با اینکه خودمون مهد داشتیم و می دونستم اینارو اما دلم رضا نمیداد.خلاصه با یه دنیا غصه و نگرانی و دلهره در حالیکه به سختی گریه میکرد از مهد دور شدم.وقتی رسیدم به محل کارم زنگ زدم و بهم گفتن آروم شده و غذاشو خورده و بازی می کنه.من که باورم نشد اما همین قدر هم کمی آرومم کرد.

روز دوم پدرش برد و میگفت باز هم همینطور گریه و زاری می کرد و ازش جدا نمشد.اما مربیش میگفت شما که میرید آروم میشه و بازی میکنه.خونه که میاد با شیرین زبونی میگه که گریه نمیکنم.بازی میکنم.خاله منو دوست داره.

شعر "خرگوش من چه نازه" رو هم که من همیشه وقت خواب به اصرار خودش براش میخونم رو یاد گرفته و شکسته و نصفه برام میخونه حالا.قصه  "هاپو" رو هم از خودش درمیاره و میگه.به لطف دایی جانش به همه میگه چاکریم.مخصلیم.جای صاد و لام رو برعکس میگه.

خلاصه این که بیشتر نگرانی من فقط برای پسرم هست.امیدوارم زودتر عادت کنه.

به کاشان هم داریم عادت می کنیم.غروبها و یا شبها میریم پیاده قدم می زنیم و با خودمون میگیم یاد ساری بخیر.از خاطراتم میگم و دلم گاهی بیقرار اون روزها میشه.دیروز رفتم خونه قدیمی که دوران دانشجویی اونجا مستاجر بودیم رو دیدم.ولی صاحبخونه که یه خانم تنها بود درو وا نکرد.نمی دونم هنوز تو اون خونه هست یا نه؟

به یکی دیگه از خونه های دانشجوییمون که  پیرزن تنها بود هم سر زدم.پیرزن صاحبخونه فوت شده بود و خونه هم درش تخته شده بود.احتمالا وارثان به تفاهم نرسیدن! همونجا برای خودش و همسایه اش که تنهاتر از خودش بود فاتحه خوندم و پیاده برگشتم خونه تا مسیر رو هم ببینم و یاد همه روزهای گذشته کنم.مسیری که سالها با دو دوست و همکلاسی دیگرم ازش عبور کردیم...یادش بخیر

دسته گلی که به آب دادم و دیروز به خاطرش بیرون رفتم این بود که ۳ بار رمز عابربانکمو اشتباه وارد کردم و به همین راحتی کارتم سوخت  و یه هفته معطل گرفتن کارت جدیدم موندم.رفته بودم شعبه عصر تا درخواست کارت مجدد کنم.مگه قبول میکردن.آخه باجه تعطیل شده بود.اما به محض این که امروز از ساری یکی از نزدیکانم که بانکی هست زنگ زدن پیگیر شدن و کلی هم عرض ارادت کرد.گفت هرکاری چه بانکی و چه غیربانکی داشتین رودرواسی نکنین و بگید.من هم مثل برادرتون!این آقای برادر حسابی با این غریب نوازیش منو شرمنده کرد.ولی خب بابک دوست نداره من هیچ جای دنیا غیر از "یاسر" برادر دیگه ای داشته باشم!!!اینه که من هم خیلی براش تعریف نکردم.

حالا چرا رمزو اشتباه دادم.اولا واقعا حواس پرت شدم این روزا.ثانیا رمز دوم رو که ۵ رقمی بود به جای رمز اول وارد میکردم.تازه به خودم میگفتم حتما این عابر بانکه خرابه!

سعی میکنم توی پستهای وبلاگم همش از غریبی و تنهایی و غم و مشکلاتم غر نزنم.و موج منفی ندم.ولی اگر گاهی هم  از دستمون در رفت و یه پست آلوده به غم گذاشتم! شما بخونیدش و مثل من که وقتی اینجا نوشتم دیگه خالی میشه و یادم میره از ذهنتون سریع خارجش کنید.

خلاصه اینکه ما خیلی مخلصیم.

پ.ن: راستی دو روز آخر تعطیلات یعنی دوازدهم و سیزدهم خلاصه از ساری برامون مهمون رسید و حسابی خوشحالمون کردن.

 

دوستی من شبیه باران نیست که گاهی می آید و گاهی نمی آید.

دوستی من شبیه هواست... بعضی وقتها ساکت - اما همیشه در اطراف توست!

 

+   جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 1:43  توسط یاسمین | 

یه سلام گرم و بهاری به هم دوستان بهتر از گلم:

امیدوارم سال خوبی را آغاز کرده باشید و این ایام به همه شما عزیزان خوش گذشته باشه.به ما هم بد نگذشت.سال تحویل را خونه مادرشوهرجان بودیم.تنها بود و ما هم از شب قبلش رفتیم خونه اشون.فقط دو سه روز اول عید برای ما عید بود.چون بعدش تو هول و ولای اومدن به کاشان و برگشتن سر خونه و زندگیمون بودیم.و همش به دلهره و دیر نشه به شب و جاده بد نخوریم و کاش بیشتر می موندیم و به خیلی ها سر نزدیم چه کنیم و از این جور حرفا گذشت.خلاصه این که شنبه غروب حرکت کردیم سمت کاشان و صبحش بابک خان با کلی خستگی و فقط با دوساعت استراحت تشریف بردن سرکار.وقت اومدن همه به من میگفتن: "تو چرا میری؟تو که تا سیزده تعطیلی.بمون و آخر هفته بابک بیاد و با هم برید."و من که در نهایت وفاداری و خدمت به همسر بودم گفتم" وا چه حرفا؟شوهرمو تو شهر غریب تنها بذارم و بمونم اینجا به خوش گذرونی.من و این حرفا؟به گروه خونیم می خوره اصلا؟!

بابک هم حتی یه تعارف نزد که اگر دلم خواست بمونم.و این یعنی این که اصلا حوصله تنهایی رو نداشته.و اینگونه بود که خانواده ما با هم برگشتیم کاشان.و اینجا هم اصلا حال و هوای عید نداریم.چون هفت سینی نداشتیم.آشنا و فامیلی هم نداریم.البته قراره از ۴ شنبه که ایشون هم تعطیل میشن تا یکشنبه به گشت و گذار بپردازیم.تروخدا بیاین این اقوام بی انصاف مارو ببینید...این همه التماسشون کردیم والا بخدا کاشون شهر قشنگیه.بیاین خونه ما و از این تعطیلات و حضور ما توی کاشون استفاده کنید تا ما هم تنها نمونیم هیچکی نیومد.

با این که امسال مجبور شدیم سه چهار روز بعد از عید از همه خداحافظی کنیم و بیاییم کاشان اما کلا امسال حس و حال خوبی دارم.همین که می بینم برای اکثر اطرافیانم داره اتفاقهای خوب میفته و یه جورایی گره از مشکل ما هم باز میشه خوشحالم.همین که همه عزیزانم رو در صحت و سلامت و دلخوشی می بینم.خدارو هزار بار شکر می کنم و از خدا میخوام این دلخوشیها رو از ما نگیره.

از خدای مهربونم می خوام این سال جدید برای همه شما دوستان خوبم هم همراه با سلامتی و دلخوشی باشه.

راستی یه چیز جالب این که بنده توی این شهر رسما چادری شدم.البته قبلا میذاشتم اما دائمی نبود.امروز هم رفتم برای خودم یه چادر خیلی خوشگل و راحت خریدم.که محل کارم هم باهاش راحت باشم.از همین الان کلی ذوق دارم تا سرش کنم.عین ندید بدیدها.چقدر هم همسرمان از این بابت خیالش راحت شد.چقدر تعریف و تمجید....

 

 

پ.ن۱: آقا ما چیکار کنیم که این پسرمون یاد بگیره به جای این که شلوارشو خیس کنه بره دستشویی؟!!!امانمو بریده.بچه دو سال و نیمه .....یعنی دیر نیست که هنوز یاد نگرفته؟!

 

پ.ن۲: همه زندگی ما یه طرف و این برادر عزیزتر از جانم یه طرف.خدا برای همه نگهداره برای ما هم حفظش کنه.خدا می دونه چقدر به حضورش و وجودش می بالم.دعای خاص امسال من برای ایشون بود.

 

دلهای پاک گناه نمی کنند، سادگی میکنند

و امروزسادگی پاکترین گناه دنیاست !

+   دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 20:18  توسط یاسمین | 

فهرست وبلاگ

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو

درباره وبلاگ

فریاد را همه میشنوند...
هنر واقعی شنیدن صدای "سکوت" است!


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو

دوستانم

من صبورم (مجید)
یه گوشه دنیا(علی اصغر)
روزگار تنهایی(هستی)
فراتر از آسمان(خاله فرا)
تنهای تنهام(نازی)
نیلوفر آسمونی
رهگذار عمر(دایی نوید)
لاغر مردنی(پانته آ)
رفتی حاجی حاجی مکه(اطلسی)
خاطرات یک راننده کامیون(ناصر)
آه پروانه های همیشه(ترانه)
سایه خیال(خرمگس)
اسفندگان (جواد)
شبدیز (حامد)
پله پله تا معبود(سکوت)
دو کلمه حرف(سهراب)
چهارچوب لحظه ها(سعید)
فیزیکسرا
سلام تنهایی(بهار)
مهرگان(نیکو)
صبح بخیر(کتایون)
عشاق(الهام)
لایق بدانی یا ندانی(مجتبی)
با او بگو که مهر تو...(فرزانه)
خاطره های خنزر پنزری...
تبسم بهار
قو یک اتفاق سفید
مهرداد خان
مسیح من(مین)
از زیرود تا شهنیا(هادی بافنده)
مهر دوست/م
لعل عزیز
دلتنگیهای من
پردیس(حسین)
انتظار(دختر انتظار)
سیب حوا(ارکیده)
لحظه های نقره ای(فاخته خیال)
من و شب(شب نویس)
آسمان بی ستاره(ستاره)
بی همتا(بی تا)
سپیده عشق(سمیرا)
گل سرخ(زهره)
من...تو....او (زینت السادات)
نوشته های با دست(امین)
خدا و من(مرتضی)
کلمه رمز:زندگی (زویا)
روز نوشته های من (یک معلم)
طعم بندگی
سوته دلان (بهمن)

سایر موارد

 RSS

POWERED BY
SiteGostar.ir

طراح قالب

سایت گستر ایرانیان